تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تکرار
تکرار

من از تکرار خودم نیز خسته ام

در این دنیای سراسر تکرار

مکرر به تکرار می رسم و از هر سو که می شتابم یا گاه  می گریزم ......... بیهوده است...

به همان نقطه فرو می افتم که از همان نقطه بیرون جستم.

من از این همه تکرار و از تکرار همه مکررات خسته ام

از تکرار خستگی هایم نیز  خسته ام...خسته بودنم نیز تکراریست که جانم را ملول می سازد.

 و تکرار می کنم نوشتن را ... نوشته هایی که سراسر تکراریست.

آخر کلماتم نیز تکراریند.. حرفهایم تکراریند.. با حروف تکراری جملاتی تکراری و کتابهایی تکراری

را می نگارم که همگی ، دنیای تکراری را در پیش چشمان تکراری ام ،رقصان می کنند..

از این سرزمین محدود لغات خسته ام... خستگی هایم نیز تکراری است.

تو تکرار نکن!.................... می توانی؟!!

معما را حل کن ! با داشته های تکراری ... بساز چیزی که تکراری نباشد...

هی فلانی ....... در تکرار گیر کرده ایم................ چشم بگشا...

ببین این تکرار مکررات همه چیز را ...

من را... خود را... .............................خدااااااااااا  را...

من کیستم؟!!

 جز یک تکرار مکرر چیستم؟!!!

 چیستم؟!!!


[ ]
+
خیس خورشید
ببار
این که گفتی باز هم بگو
حسی غریب بر سرانگشتانم نشسته است ،... گویی جانم را به فریاد هرزه ...
خشک،خشک...
آب می دهد..


چه گفتی؟!
بگذار خیس خیس در نمناک این بیابان ...
آب بکارم

گریزی نیست
و گزیری
سرنوشت خورشید،  خورشید
سرنوشت غروب ،   غروب
و سرنوشت عشق...

من تا خیسی خورشید
من تا نمناکی بیابان...


...یافتی اگر مرا ! بگو که در انتظارت مرداب شدم.


[ ]
+
و چه ماند ؟
سروش شرزه آسماني ،
جستكي...
و ديگر هيچ
و چه ماند؟
همچون هميشه بيغوله هايي بيغاره
افسانه هايي افسانه

و من  كه همچنان سوالم در كناره لبانم كه از خشكي تركيده ، ترك برداشته است...
اين سراي بيغوله هاي بيغاره در كدامين وادي رنگ آبادي مي گيرند؟!
[ ]
+
غروب
سیمای شرمگین غروبی تنها

شهامت شهام

شرارت شراب

شفاعت نماز

و غروب همچنان غمگین است

آیا سرنوشتی بجز غروب برای غروب متصور است؟!

آیا غروب در لباس درخشنده طلوع پدیدار خواهد گشت؟!


[ ]
+
باورت نمی شود
 

سلام. حال همگی ما خوب است

و زندگی، آنچنان منطقی جاری است، که باورت نمی شود!

عق می زنم! از این همه منطق جاری، که آسمان زندگی را پوشانده است

یاد روزهایی که احساس، بهانه تمام زندگی بود

 


[ ]
+
نیزارها
نیزارها

غروبها .... و طلوع هرگز نیامد

و نیزارها

همچنان در انتظار سپیدی


[ ]
+
حنجره خاموش است
خالی شده ام

از هرچه کلمه

از هرچه لغت.. از هر چه صدا

می گوید،  (تنها صداست که می ماند )

و اینک که نه صدا است نه کلمه نه لغت

نه حنجره

بمانم که چه ؟!

می روم تا صداهای مانده ، ماندگار شود

نمی دانم ! شاید هرگز هم ماندنی نداشتم که ماندگار بماند

 پس بروم

شاید با خاموشی ماندگار تر باشم

هنجره خاموش است.


[ ]
+
میلاد
مقدمه نمی خواهم..

نه تیتر می خواهم و نه لید

یک کلام کافی است

میلاد

و امروز همان یک کلام است که در جهان علت بود

 

میلاد سکوت ، فریاد ، زمزمه

عشق ، پاکی

سرور ، سرود، نوا ، شعر

شعور ،

قلم

خدا

دنیا یک کلمه بود

و خدا آفرید تا بهانه ایی برای ادامه خلقت یافت شود

 و خدا آفریده شد

 

 


[ ]
+
روحم لابه لای این همه لولا
زق زق می کند کف دستهایم

اشک می بارد از سر انگشتانم و سرود ..

زق زق  میکند کف چشمانم... ته مژگانم ، عمق نگاهم

من حی وانم   حی وانم

۲ پا دارم و ۲ گوش

اما لالم.... لال لام

به جایش ۲ دست دارم

۱۰ انگشت و در هر انگشت زبانی که لال نیست

و از صبح تا شام خسته ام می کنند

اخر من لالم.. لال لام

و تنم ملول است

و روحم در لابه لای این همه لولا ...

چه کنم که من لال لالم ؟

به انگشتانم نهیب می زنم با کف دستم که هنوز زق زق می کند

که خاموش

وباز این زبانم که لال لال است و این انگشتانم که گسیخته افسارند و ...

بازی با کلمات کار زبان انگشتان است...

انگشتانی که گرچه حی وانند

اما خاطرات نارنجی روی پوست خود را فراموش کردن نتوانسته اند..

وعذر

من لالم... لال لام

و هنوز کف دستانم زق زق می کند

و هنوز اشک انگشتانم سرازیرند

 

 


[ ]
+
بدنها و جمجمه ها
سوالهای مسائلم را در کدام مایع یا جامد یا بخار ! می توان حل کرد؟

آنگاه که فریاد به جایی نمی رسد و  تنها جسم از روح بدر می شود ، یا بدنهای کبود و پاهای شکسته و جمجمه های خرد شده  حاصل می شود  چه باید کرد؟! اشکهای بر گونه سیلاب شده.. مادران همچون مار به خود پیچیده..ثانیه های ساعت شده ،ساعتهای روز  و روزهای همچون هفته و هفته های

ماه پنداشته و سال انگاشته ی  پر از انتظار................................

 چه می شود؟!

و حاصل ؟

روزگاری آدمهایی چه زیبا..چه مسرور.. چه پر هدف... در میدانی مژلول ..یادتان هست...؟

و چیزی حاصل شد..

و امروز..

و باز..

آیا حاصل شدن.............. ؟!؟!

کمی بیاندیش!

این است آنچه می خواهیم؟یا می خواهیم آنچه نمی دانیم؟

یا نمی دانیم آنچه حاصل می شود؟ یا می شود به خودی ؟

پس بهتر که بدنها و جانها و جمجمه ها و اشکها و انتظارهای مادران بی چاره و دست و پاها و... را نگه داریم تا زیباتر.. در مکانی مثمر ثمر تر به خرج خراج بگذاریم..

من همه را دیده ام.. کشیده ام...

و حاصل... چند قصیده کوتاه.. شاید نامی که ...... می نهندش..

شاید هم هیچ..


[ ]
+
من و تو و هیچکس
هیچکس اما همه کس

همه کسی که هیچکس نام دارد و نامی که هیچکس نمی شناسد.

او کیست ؟ که در درون من فریاد خاموشی را سر میدهد و کر می کند لاله ی گوش اندرونی سلولهای قرمز رنگ درون بطن چپ قلبم را!

شاعر مشاعیر خسته ی  تک یاخته های بطن راست مغزم.مشعور مشاعیرم.


[ ]
+
دالان
دالانهای بی انتهای زمان در کدامین قرارگاه به سروش سر چشمه های اصلی ذات خواهند پیوست؟!

به دنبال این سوال بودم که مخ از کف داده ،جان از دست داده ،روح از جان داده ،جان از جهان افتاده، در کفی ترین سالن دالانی قیر اندوده ... تنها تاریکی پیوسته ایی حاصلم شد.

... و من در میان نمی دانم کدامین دالان ! از میان این همه دالان گم شده ام!

من...امید...


[ ]
+
تناقض
ایستاده ایستاده ایستاده

نگاه می کرد ، رخ فرو می بستم..

بدرود..

کار ساز نبود...

کاری نبود که ساز باشد و سازی نبود که بنوازد و نوازنده ایی نبود که ساز را نوازش دهد و نوازشگری نبود که بود را مفهوم بخشد و مفهومی نمانده بود که زندگی ساز کند و باز، و باز...

 سازی نبود که سازگار باشد...

آسمان و من و خدا

تنهای تنها...

اینجا جایی نبود که بدان دل بندم و دلی نبود که بدان آسمان بیاویزم.. زمین سرد بود و خشن..

سنگ بود و کلوخ .. ریگ بود و ریگی...

اینجا محفل ریگ بود و ریگیان..

من نه ریگ بودم نه از تبار ریگیان

من خاک بودم و از تبار آسمانیان

پر از تناقض های آشکار

و باز من بودم و خدا و آسمان

و دلم که پر بود از شکوفهای  رخ فرو بسته

همچون من..

و باز این تنهایی

و تنها این پرسش !

گناه من تنهایی بود یا تناقض؟

من گناهکار بودم یا گناهکار من بود.

من بودم؟ یا بود ، من؟! کدامیک؟

 کدامین آواز سر داده شد که من نرقصیدم؟!

 من رقصیدم..

باز هم رقصیدم.. با باد رقصیدم با موج با شعر رقصیدم ... با تو، رقصیدم

و با خدا ...

وباز من بودم و خدا و آسمان

و کس نبود. رخ فرو گرفتم از هیچکس

خود فرو بستم در خود و با خود ... اینبار رقصیدم

با خاطرات نارنجی بادها

با خاطرات نارنجی ماسه ها

با خاطرات نارنجی خاطره ها ،   چشم بسته رقصیدم

و هنوز نگاه می کرد.. و هنوز رخ فرو می بستم

ایستاده ایستاده ایستاده

 


[ ]
+
رقصان
نامم هیچ است و در باغهای هیتچستان شاعری که هیچستان را آفرید تنهای تنها ، تنها با گیوه ایی پاره که لنگه ندارد خرامان خرامان شعر می سازم و خود می سوزم و نی می نوازم.
خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+
خدایا! روحم را به من هدیه کن.
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بنویسم.

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بخوابم.

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بگریم

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط سکوت کنم

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط ...

اما اینک دلم فقط می خواهد به زمین بسپارندم و مرحومم کنند.اینک فقط دلم روحم را میخواهد.

اینک فقط مطلوب روحمم. بی هیچ جسمی.

از همه سنگینی که در لابه لای سلولهای گوشتی تنم احساس می کنم خسته و نالانم. روحم را بی هیچ جسمی می خواهم. آزاد. رها. تنها...

خدایا روحم را به من هدیه کن.


[ ]
+
آسمانی از هیچ،تا هیچ
برای غروری که نبود ! چه عاشقانه جنگیدیم و چه ناباورانه بر سکوهای خیالی افسردگی ناوچه های بزرگ جنگی را بستیم.بی خیال اینکه این ناوچه ها چه مظالمی را بر پهنه اقیانوسها خواهند ریخت.

و ما چه به آنها می دهیم؟ و آنها چه به ما خواهند داد؟!

و عقده هاست که پیاپی هم بر پهنه این آسمان می نشیند و ابر که مادام نیامده ،می بارد و افسردگی است که همچنان نتیجه میدهد و به عمق می رود تا کارساز شود برای یک نبودن عریض.

معروض می شود و مقروض این دستان تنهای خسته که بی هیچ در همین هیچستان بر پهنه هیچ ،چه بیهوده می پیچد...

آسمانی از هیچ تا هیچ در لابه لای هیچستان دلم تا هیچ پهنه دارد...


[ ]
+
دنیا
دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا

دنیا آغوش بگشا. باز شو . باز کن .

باز کن  آغوش گرم نارنجی خود را که خدا متولد می شود. خدا...

دنیا خوش به حالت... 


[ ]
+
سرگردان با دودها و غبارها
من  سکوت تمام خیابانهای شلوغ را دلتنگم

و خود را نیز

و تو را نیز

و دلم برای تمام  تمام یافته ها و ناتمام ها

و باز هم خیابانهای شلوغ..

و اینبار مردی در لابه لای دودهای جاری و سرگردان.. سرگردان با دودها و غبارها..


[ ]
+
گونه هایم...اشکهایم
...چقدر زمان سنگین سنگین خمیازه می کشد،..

 چشمهای من نیز...  خمیازه ی ۳۵ سال خستگی در این بیغوله ها... مژه هایم خسته از پلکها...خسته از اشکها و باز اشک .... و باز خمیازه ها...

گونه هایم تشنه نشده آب می خورند.

تنم مرحوم نشده می میرد ... کوک نشده نواخته می آیم..

شوکی عظیم سراپایم را در می نوردد...

طلوع نشده مغروب می شوم...

خستگی ۳۵ سال را کدام خواب می رباید؟

و باز پلکهایم که سنگینی می کنند

و باز گونه هایم که تشنه نشده دجله می شوند...

مراد گونه هایم چه می شود؟ یا دروغ است این که می گویند :آب نطلبیده مراد است؟

چقدر گونه هایم نطلبیده جاری می شوند و مراد  موعود که نامراد میشود...

و من که مرحوم می شوم..با همه مرادهای نامرادم..

خدا ببخشاید و بیامرزد مرا.

 

 

 


[ ]
+
کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی


[ ]
+
به نجابت جنوب
به شرافت كوچه هاي خاكي جنوب

به سادگي نگاه دريا

به اندوه و غربت غروب خورشيد اين حوالي

به زيبايي

و به نجابت جنوب

قسم...

اين سلولها كه اين خاكين تن را داربست كشيده اند

دل تنگند.


[ ]
+
رگهای استخوان
من از این همه که می آید گاه و بی گاه بر پیکره تنم نالان نمی شوم.دلم می گیرد.

خدایا! با این همه سر فرو خورده ها در  رگهای استخوانهایم چه کنم؟!

خدایا! دگر بس نیست؟!

 

 


[ ]
+
تمام تمام يافته شده من.
نفهمیدم چه شد!

زمان گذشت و به انتها رسید. آنچه گمان می کردم انتهایی ندارد.

ولی داشت

... و همه چیز تمام شد. رویا تمام شد.

و... من تمام شد.منیت تمام شد... و من نیز.

و اینک که در تمام زمان تمام شده خویشتن تمام یافته، می زیم... عجب احساس حقارتي شگرف دارم.

 


[ ]
+
اینم یا آنم ؟

... به راستی من که هستم و اینجا کجاست؟

این روزها مادام از خویش می پرسم.

عجب سوال دشواری است... بی پاسخ.....

 من کیستم؟ 

شاید یک پشیزی از خروارها آلودگی در  دنیایی سراسر گناه ، ومن آکنده از گناهان این بیغوله!!!

یک آدم که گناهانی باخویش می کشانم ؟یا یک کوه از گناه که آدمی را با خویش حاملم؟!!

اینم یا آنم ؟

بار الهی ! من کیستم؟!!


[ ]
+
کلوخ
کلنگ و تیشه از آسمان می بارد. تکه آجر و کلوخ.

از این میانه، ای  کاش به جای کلنگ و تیشه ،کلوخ بر سرم می نشست.

 


[ ]
+
گمان کردی که،... آدمی بودم؟!
 

...برای سکوتم نگفتنی بودم..

خیال شرزه ی  نهفتنی بودم

گمان کردی که،... آدمی بودم؟!

گر بودم! دگر از اینجا، رفتنی بودم!؟

خموش و لال ،صدای نهفت درون

که ناز غمزده بر پیکرم ... تهمتنی بودم...


[ ]
+
آی زمین! می توانم؟!

خروش!؟ نه ... خاموش بودم...

 افسوس که خروش می پنداشتندم..

ساکت بودم..

هیجان برم نبود و برم نمی داشت..

تنها بودم... تنها ماندم.. تنها سرودم.. و تنها می روم....

 تا آنجا که افق ناپیدا می شود..

واژگان تنهایی من ،گونه ای دگر،فرمی متفاوت است.

دلم پینه بسته تمام عشقهاست.. دلم ورم دارد..

چشمانم خیس دایم است و گلویم فریاد نا کشیده.. و افکارم،

... تخیلی بیش نیست.

مگر دنیا خود ،بیش از یک تخیل است!!؟

تفکری موهوم و تخیلی غلیظ.

می خواهم در همین یک تخیل بخندم، بگذار تا بخندم...

می خواهم در همین مجال زمین اندگی در تخیل ناب و غلیظ خود ،بخندم..

می توانم؟!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای زمین!  می توانم؟!

 


[ ]
+
..وهنوز هم هيچ كس را خبر دار نشده...
 

...سرانجام شهر يخ بست...كوچه ها يخ بست..!

شيرهاي آب يخ بست.. ديوارها يخ بست!

لكه هاي آب روي شيشه هم يخ بست !

ايران تعطيل شد!

شهرها تعطيل شد،مدارس ، دانشگاهها و حتي اداره ها هم تعطيل شد.!

و دانشگاهها!... همه و همه تعطيل شدند.

سرما شهر را فراگرفت..

ا... آن روز چه؟! 

همان روز كه دلها يخ بست! آنروز حتي  احدي  نفهميد!

چرا كسي  حتي خبردارهم نشد كه دلها يخ بست؟!

مدتهاست كه دلها يخ بسته است..

اشكها پائين آمد و روي گونه ها يخ بست....حتي از چشم سرازير نشده ، درون پلكها يخ بست...   

 اما هيچ كس را هم خبردار نشد ...!

هيچ جا تعطيل نشد! حتي مدرسه هاي ابتدائي هم تعطيل نشد!!

دلها كه يخ بست... اشكها كه سرازير نشده درون پلكها يخ بست...

... و هنوز يخها آب نشده... و هنوز هم شهر تعطيل نشده... مدرسه ها باز است...

و هنوز هم هيچ كس را خبر نشده...

 

 

 


[ ]
+
راستی... به دنبال چه بودم ؟!
 

واژه بی نظیر وجودم تعریف شد...

چه کس فهمید فهمید مرا؟

این سوالی بود که همیشه با خویش از خویش پرسیدم و هیچ نشنیدم..

بی آنکه حتی ..

جواب همینجا بود..نه!    در پس پرچینها ..  نه!

همینجا..    در نزدیکی رگهایم..

دیروز به دنبال جریان خونم می گشتم..آخر قلبم که به تپش افتاده بود فهمیدم که دلم گرفته ..

در توو تووی دلم به دنبال گرفتگی می گشتم

...

چشمم که خیس شد..گونه هایم را که اشک گرفت! بغض که در گلویم افتاد..

تازه فهمیدم که عجب!

سوالی که مادام با خویش از خویش می پرسیدم...چه کس فهمید مرا؟!

جوابش در نزدیکی رگهایم بود..

اگر قلبم به تپش نمی افتاد که نمی فهمیدم دلم گرفته است..

هزار تووی دلم را اگر نمی جستم..

جواب ..

همیشه ساده است..اما همان سهل ممتنع...

کس نباید بفهمد مرا.. من باید بفهمم کس را...

کس همان من است.. دیگری نیست..

جوابی  ساده .. اما سهل ممتنعی بود...

پس تنهایی نیز همان من است و من همان تنهایی..

پس خدا منم.. و من خدایم...

و دانستم...

من عاشقم و عشق من است .. بی هیچ رنگی بی هیچ خواسته ایی بی هیچ تمنایی..

حتی بی هیچ تصویری..

و قلبم از تپش افتاد ...

راستی... به دنبال چه بودم ؟!!

 


[ ]
+
برکه هایی که ساکتند..ونیلوفرها...
 

کلمات که در دستانم می رقصند و در داستانکم به هجو می آیند.. ....

...و نگاهی  که به اشک می لغزد ، و من که پیوسته می نگرم  و تو که پییوسته آب می شوی در

 لا به لای داستانکها...

آیا هنوز شیشه ها نشکسته اند؟

 هنوز تخیلها می خرامند و جای جان می گیرند؟

 من نیلوفرها را  دیده ام... روی سکوت برکه ... آرامش غلیظی دارند .

آیا هنوز در انتظار آنچه هست، باید هست را شرابِ نیست خوراند؟

 ... و نیلوفرها که چه انتظار می کشند و به غلظت آرامش برکه دل خوش دارند.

و این انتظار بی نظیر نیلوفرها برای ارامش برکه

...عجب عاشقند این نیلوفرها..

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!