خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 توسط امید اسکندری
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بخوابم.
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بگریم
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط سکوت کنم
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط ...
اما اینک دلم فقط می خواهد به زمین بسپارندم و مرحومم کنند.اینک فقط دلم روحم را میخواهد.
اینک فقط مطلوب روحمم. بی هیچ جسمی.
از همه سنگینی که در لابه لای سلولهای گوشتی تنم احساس می کنم خسته و نالانم. روحم را بی هیچ جسمی می خواهم. آزاد. رها. تنها...
خدایا روحم را به من هدیه کن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:17 توسط امید اسکندری
و ما چه به آنها می دهیم؟ و آنها چه به ما خواهند داد؟!
و عقده هاست که پیاپی هم بر پهنه این آسمان می نشیند و ابر که مادام نیامده ،می بارد و افسردگی است که همچنان نتیجه میدهد و به عمق می رود تا کارساز شود برای یک نبودن عریض.
معروض می شود و مقروض این دستان تنهای خسته که بی هیچ در همین هیچستان بر پهنه هیچ ،چه بیهوده می پیچد...
آسمانی از هیچ تا هیچ در لابه لای هیچستان دلم تا هیچ پهنه دارد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:5 توسط امید اسکندری
دنیا آغوش بگشا. باز شو . باز کن .
باز کن آغوش گرم نارنجی خود را که خدا متولد می شود. خدا...
دنیا خوش به حالت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:14 توسط امید اسکندری
و خود را نیز
و تو را نیز
و دلم برای تمام تمام یافته ها و ناتمام ها
و باز هم خیابانهای شلوغ..
و اینبار مردی در لابه لای دودهای جاری و سرگردان.. سرگردان با دودها و غبارها..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:15 توسط امید اسکندری
چشمهای من نیز... خمیازه ی ۳۵ سال خستگی در این بیغوله ها... مژه هایم خسته از پلکها...خسته از اشکها و باز اشک .... و باز خمیازه ها...
گونه هایم تشنه نشده آب می خورند.
تنم مرحوم نشده می میرد ... کوک نشده نواخته می آیم..
شوکی عظیم سراپایم را در می نوردد...
طلوع نشده مغروب می شوم...
خستگی ۳۵ سال را کدام خواب می رباید؟
و باز پلکهایم که سنگینی می کنند
و باز گونه هایم که تشنه نشده دجله می شوند...
مراد گونه هایم چه می شود؟ یا دروغ است این که می گویند :آب نطلبیده مراد است؟
چقدر گونه هایم نطلبیده جاری می شوند و مراد موعود که نامراد میشود...
و من که مرحوم می شوم..با همه مرادهای نامرادم..
خدا ببخشاید و بیامرزد مرا.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:29 توسط امید اسکندری
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:57 توسط امید اسکندری
به سادگي نگاه دريا
به اندوه و غربت غروب خورشيد اين حوالي
به زيبايي
و به نجابت جنوب
قسم...
اين سلولها كه اين خاكين تن را داربست كشيده اند
دل تنگند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:56 توسط امید اسکندری
خدایا! با این همه سر فرو خورده ها در رگهای استخوانهایم چه کنم؟!
خدایا! دگر بس نیست؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:49 توسط امید اسکندری
زمان گذشت و به انتها رسید. آنچه گمان می کردم انتهایی ندارد.
ولی داشت
... و همه چیز تمام شد. رویا تمام شد.
و... من تمام شد.منیت تمام شد... و من نیز.
و اینک که در تمام زمان تمام شده خویشتن تمام یافته، می زیم... عجب احساس حقارتي شگرف دارم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:14 توسط امید اسکندری
... به راستی من که هستم و اینجا کجاست؟
این روزها مادام از خویش می پرسم.
عجب سوال دشواری است... بی پاسخ.....
من کیستم؟
شاید یک پشیزی از خروارها آلودگی در دنیایی سراسر گناه ، ومن آکنده از گناهان این بیغوله!!!
یک آدم که گناهانی باخویش می کشانم ؟یا یک کوه از گناه که آدمی را با خویش حاملم؟!!
اینم یا آنم ؟
بار الهی ! من کیستم؟!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:39 توسط امید اسکندری
از این میانه، ای کاش به جای کلنگ و تیشه ،کلوخ بر سرم می نشست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:2 توسط امید اسکندری
...برای سکوتم نگفتنی بودم..
خیال شرزه ی نهفتنی بودم
گمان کردی که،... آدمی بودم؟!
گر بودم! دگر از اینجا، رفتنی بودم!؟
خموش و لال ،صدای نهفت درون
که ناز غمزده بر پیکرم ... تهمتنی بودم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:55 توسط امید اسکندری
خروش!؟ نه ... خاموش بودم...
افسوس که خروش می پنداشتندم..
ساکت بودم..
هیجان برم نبود و برم نمی داشت..
تنها بودم... تنها ماندم.. تنها سرودم.. و تنها می روم....
تا آنجا که افق ناپیدا می شود..
واژگان تنهایی من ،گونه ای دگر،فرمی متفاوت است.
دلم پینه بسته تمام عشقهاست.. دلم ورم دارد..
چشمانم خیس دایم است و گلویم فریاد نا کشیده.. و افکارم،
... تخیلی بیش نیست.
مگر دنیا خود ،بیش از یک تخیل است!!؟
تفکری موهوم و تخیلی غلیظ.
می خواهم در همین یک تخیل بخندم، بگذار تا بخندم...
می خواهم در همین مجال زمین اندگی در تخیل ناب و غلیظ خود ،بخندم..
می توانم؟!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای زمین! می توانم؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:34 توسط امید اسکندری
...سرانجام شهر يخ بست...كوچه ها يخ بست..!
شيرهاي آب يخ بست.. ديوارها يخ بست!
لكه هاي آب روي شيشه هم يخ بست !
ايران تعطيل شد!
شهرها تعطيل شد،مدارس ، دانشگاهها و حتي اداره ها هم تعطيل شد.!
و دانشگاهها!... همه و همه تعطيل شدند.
سرما شهر را فراگرفت..
ا... آن روز چه؟!
همان روز كه دلها يخ بست! آنروز حتي احدي نفهميد!
چرا كسي حتي خبردارهم نشد كه دلها يخ بست؟!
مدتهاست كه دلها يخ بسته است..
اشكها پائين آمد و روي گونه ها يخ بست....حتي از چشم سرازير نشده ، درون پلكها يخ بست...
اما هيچ كس را هم خبردار نشد ...!
هيچ جا تعطيل نشد! حتي مدرسه هاي ابتدائي هم تعطيل نشد!!
دلها كه يخ بست... اشكها كه سرازير نشده درون پلكها يخ بست...
... و هنوز يخها آب نشده... و هنوز هم شهر تعطيل نشده... مدرسه ها باز است...
و هنوز هم هيچ كس را خبر نشده...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:31 توسط امید اسکندری
واژه بی نظیر وجودم تعریف شد...
چه کس فهمید فهمید مرا؟
این سوالی بود که همیشه با خویش از خویش پرسیدم و هیچ نشنیدم..
بی آنکه حتی ..
جواب همینجا بود..نه! در پس پرچینها .. نه!
همینجا.. در نزدیکی رگهایم..
دیروز به دنبال جریان خونم می گشتم..آخر قلبم که به تپش افتاده بود فهمیدم که دلم گرفته ..
در توو تووی دلم به دنبال گرفتگی می گشتم
...
چشمم که خیس شد..گونه هایم را که اشک گرفت! بغض که در گلویم افتاد..
تازه فهمیدم که عجب!
سوالی که مادام با خویش از خویش می پرسیدم...چه کس فهمید مرا؟!
جوابش در نزدیکی رگهایم بود..
اگر قلبم به تپش نمی افتاد که نمی فهمیدم دلم گرفته است..
هزار تووی دلم را اگر نمی جستم..
جواب ..
همیشه ساده است..اما همان سهل ممتنع...
کس نباید بفهمد مرا.. من باید بفهمم کس را...
کس همان من است.. دیگری نیست..
جوابی ساده .. اما سهل ممتنعی بود...
پس تنهایی نیز همان من است و من همان تنهایی..
پس خدا منم.. و من خدایم...
و دانستم...
من عاشقم و عشق من است .. بی هیچ رنگی بی هیچ خواسته ایی بی هیچ تمنایی..
حتی بی هیچ تصویری..
و قلبم از تپش افتاد ...
راستی... به دنبال چه بودم ؟!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:55 توسط امید اسکندری
کلمات که در دستانم می رقصند و در داستانکم به هجو می آیند.. ....
...و نگاهی که به اشک می لغزد ، و من که پیوسته می نگرم و تو که پییوسته آب می شوی در
لا به لای داستانکها...
آیا هنوز شیشه ها نشکسته اند؟
هنوز تخیلها می خرامند و جای جان می گیرند؟
من نیلوفرها را دیده ام... روی سکوت برکه ... آرامش غلیظی دارند .
آیا هنوز در انتظار آنچه هست، باید هست را شرابِ نیست خوراند؟
... و نیلوفرها که چه انتظار می کشند و به غلظت آرامش برکه دل خوش دارند.
و این انتظار بی نظیر نیلوفرها برای ارامش برکه
...عجب عاشقند این نیلوفرها..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:2 توسط امید اسکندری
... موج مادام بر ساحل می خروشد و مادام ماسه ها را نوازش می دهد...
چه غم که گاه گاهی خروش موج ، سیلی شود بر پوست نارنجی ماسه ها ؟!
غمی نیست...
نارنجی ماسه ها ایام خوش نوازشها را مادام زمزمه میکند .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:0 توسط امید اسکندری
نه خاموشم ..نه ساکت.. نه از صفحه روزگار پاک شده..
نه شاعرم نه ادعای شاعری دارم نه ادعای نویسندگی و نه هیچ..
خالی از هر گونه ادعای لفظی ام و پر از حس همه زیبائیها و لحظه ای مخدوش نمی کنم ،این همه زیبائیهایی که در دستانم و در عمق وجودم ساخته ام...
پس از یک مدت طولانی اولین روز حضورم را در این صفحات با خود خویشتنم جشنم می گیرم و همه زیبائی این جشن را نثار همه انها میکنم که گذرشان از این سمت و سو می افتد.
من هیچ نیستم جز یک آدم که تلاش می کنم انسان باشم و مایلم برای وصول به همه زیبائیها. باسابقه ۳۳ سال زندگی در زمین.
۱۴ سال سابقه روزنامه نگاری که با خبرنگاری شروع کردم و چند صباحی است که احساس می کنم به درک روزنامه نگاری نائل آمده ام..عضو کوچکی از بزرگ دنیای روزنامه نگاران.
با تحصیلات آکادمیکی روزنامه نگاری تا مقطع فوق لیسانس و تحصیلات تجربی ۱۴ ساله ای که در خدمت بزرگان ، همچنان ادامه دارد...
پرکار در گوشه ای از زیر سقف نیلی آسمان،در پهنه ای از وسعت دریا،در عظمتی از لطف پروردگار.
از امروز که جمعه زیبایی است..با عشق معبودم ، بزرگ پروردگار همه کائنات و با دنیائی ازهمه زیبائیهای معبودم که خود می داند که همه عشق از برای اوست ، آغاز می کنم ،نگارش صفحاتی که چند صباحی تنهایشان گذاشتم.
و سلام...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:25 توسط امید اسکندری
شادمانی در ته افق خوابیده..
عجب زمستان طولانی است.. این خواب زمستانی شادمانی چرا به انتها نمی رسد؟!
من نیز خوابم می آید...
خواب زمستانی من تا انتهاست...!
ای کاش پیش از خواب زمستانی من! ، شادمانی بیدار شود!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:7 توسط امید اسکندری
دیروز
شادی سرور
امروز
خالی
حتی بی آنکه سرودی بشنوم
بی آنکه غروری داشته باشم
بی آنکه سروری داشته باشم
و تو و من و همه لحظه هایی که در این خرابات طی کردیم
بی آنکه به سرودهای وا پسین لحظات درونمان رسیده باشیم
بی آنکه حتی زمین را بفهمیم
اما نه!
زمین که فهمیدنی نیست
زمین خوردنی است
پوشیدنی است
لمس است
فردا
در دنیایی از نمیدانمهایی که نمیدانم باید با آنها چه کنم
چمیدانمهایی که تنها بر چمدان تاریخ خواهم ریخت
اما آیا واقا به راستی همین بود؟
او که برد! .... برد؟!؟!
او که باخت! ...باخت؟
او که مرد!.... مرد؟!
و نمی دانم
و نمی توانم
فقط مید انم که نمی دانم.
تو میدانی؟!
باور داری که می دانی؟!؟!
باشد تا بلکه روزی نیاید تا تو هم بدانی که نمیدانی..
امروز
فردا
شاید هم در آغازین ثانیه های مردن
و همین.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:40 توسط امید اسکندری
... و اینک!
سکانس تنهایی
بازی از من
امید
با فیلمنامه ای حیرت انگیز از او که خدا نام می نهمش.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:22 توسط امید اسکندری
می خواهم بنویسم
سرشارم از مطلب ، لیک...
سکوت.
کلبه من تا نمیدانم... بسته است.
دلم سکوت می خواهد.
می خواهم تا ... تا نمیدانم کی... در دلم ... فقط در دلم بنویسم
در دلم بگریم
در دلم بخندم
در دلم فریاد بکشم...
فریاد را
در ۱۰۰ برگ دفتر دلم خواهم نوشت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:0 توسط امید اسکندری
سرد است !
استخوانهای اندرونی قلبم ترکیده است!
وحشتناک است. سرمایی بس سترگ در جاری جامعه ، رودهای عاطفه را به یخچالهایی مبدل ساخته و خورشید ، تنها مرحم این ویرانه های قندیل بسته منجمد ...
خورشید قهر است!
مظهر عشق که بر این قندیلها... که بر این یخچالها...
نه...نه...
امیدی نیست..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:48 توسط امید اسکندری
قلم بر دست می چرخد
اشک بر کناره چشم ،آه بر گوشه ای از گلو ، غم در انتهای چشم ، خستگی بر سراپا ،
ناله بر دهان ، و انده بر تمامی قلب...
دلتنگی بر ریشه های جان ، و جان که ملول است از بی او بودن.
شکوه سبزینهای تنم گم شده است.
غرور لبخندهای کودکانه ام ناپیداست..
به آ گهی در آورم ،گمشده های خویش را
بل! که کسی در بیغوله ای دیده باشدشان!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:12 توسط امید اسکندری
گاه فشار روزگار زمینی بسیار زیاد می شود. چه می شود کرد.
جریان فعالیت یک رونامه نگار شاید این مجال را می رباید که بیشتر در خود سفر کند یا بیشتر به خود بیاندیشد.
کمی انطرفتر از جریانهای اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و غیره زندگی به گونه ای دیگر جاریست.
اگر اندکی بایستیم احساس می کنیم که از زمانه عقب می افتیم .شاید هم از اطرافیان از دوستان از فامیل از این و از آن..
هیچگاه با خود اندیشیده ایم که ممکن است از خودمان عقب بیافتیم..
کمی فکر کنیم بد نیست..
از این و از آن عقب افتادن برایمان مهم است... چگونه میشود که از خودمان عقب افتادن برایمان اصلا مهم نیست...!!!
به راستی این مهم .. چرا هیچگاه در تفکرمان جای نمی گیرد...
هی...
از خودمان عقب افتاده ایم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:22 توسط امید اسکندری
روشنایی ناموزونی است. از این همه نور نا موزون چه سود ؟
من خود در تنگنای جانم به افسردگی خیالات تفکر به سر می برم. چرا این هیاهوی روزگاران مجال نفس کشیدن به نایم را نمی دهند...
خدایا. دیگر چگونه بگویم؟
چه سخت است که گاه جز فرار از زمین چاره ای دیگر نیست!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:36 توسط امید اسکندری
کوک نبودم!
نواختندم.صدایی که بر آمد ... زشت خواندند!
به دست استادم ندادندم. کوکم را نپیچاندند، سفت نشده نواخته آمدم.
تقصیر من چیست؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:4 توسط امید اسکندری
خفته ای در باغ! یا در بیغوله ای که مادام تخیل باغ را برای تو تمرین می کند؟
نگاه کن!
باغ نیست.
بیغوله ای است که تخیل ناگاه و درمانده تو، باغ می پنداردش.
نگاه کن.
شاخساری که تو اویزان می بینی اش در باغ ، تکه های متعفن مردارهایی است که از دار اویخته شده.
همان داری که در همین بیغوله ها ، در آن سالها که آسمان خورشیدی نبود، زیر را به بم می آویختند.
نای را به سمباده می ساییدند ، هنجره را به پتک می کوبیدند و گلو را به خشم طناب می نواختند.
این همان بیغوله ای است که امروز تو در آن خفته ای و خواب پریشان باغ را در رویای واقع پندار خویش
می بینی.
بیدار شو ، بیدار شو .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط امید اسکندری
همتادیزبخهاثباخصادزخهزباثصبمنتیسمکهتدکضثصخهصاثاثصزاثصضبایهعباخثصابخهثتبهختقثبحخهاثب
!!! می بینید چه بی مفهوم است خطی که در بالا بر صفحه کاشته ام؟!؟!؟! می بینید؟
به همین بی مفهومی است زندگی... اگر!
اگر عاشق نباشید و اگر عشق همه چیز و عشق همه حضور نباشد...
به همین بی مفهومی است آمدن به این خاک کده پست..به این بیغوله بیغاره... اگر
اگر ... و تنها اگر...
عاشق نباشید.
و من خوشبختم... خوشبخت ... خوشبخت ... خوشبخت ...
تنها وتنها ... و تنها... برای عشقی که در تک تک سلولهایم برای خویشتن خویش عشق جاری است..
در نفسم جاری است.. در نگاهم... در قلمم... در وجودم.. و حتی در سکوتم... /امید/
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:12 توسط امید اسکندری




