تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
رقصان
نامم هیچ است و در باغهای هیتچستان شاعری که هیچستان را آفرید تنهای تنها ، تنها با گیوه ایی پاره که لنگه ندارد خرامان خرامان شعر می سازم و خود می سوزم و نی می نوازم.
خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+
خدایا! روحم را به من هدیه کن.
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بنویسم.

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بخوابم.

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بگریم

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط سکوت کنم

گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط ...

اما اینک دلم فقط می خواهد به زمین بسپارندم و مرحومم کنند.اینک فقط دلم روحم را میخواهد.

اینک فقط مطلوب روحمم. بی هیچ جسمی.

از همه سنگینی که در لابه لای سلولهای گوشتی تنم احساس می کنم خسته و نالانم. روحم را بی هیچ جسمی می خواهم. آزاد. رها. تنها...

خدایا روحم را به من هدیه کن.


[ ]
+
آسمانی از هیچ،تا هیچ
برای غروری که نبود ! چه عاشقانه جنگیدیم و چه ناباورانه بر سکوهای خیالی افسردگی ناوچه های بزرگ جنگی را بستیم.بی خیال اینکه این ناوچه ها چه مظالمی را بر پهنه اقیانوسها خواهند ریخت.

و ما چه به آنها می دهیم؟ و آنها چه به ما خواهند داد؟!

و عقده هاست که پیاپی هم بر پهنه این آسمان می نشیند و ابر که مادام نیامده ،می بارد و افسردگی است که همچنان نتیجه میدهد و به عمق می رود تا کارساز شود برای یک نبودن عریض.

معروض می شود و مقروض این دستان تنهای خسته که بی هیچ در همین هیچستان بر پهنه هیچ ،چه بیهوده می پیچد...

آسمانی از هیچ تا هیچ در لابه لای هیچستان دلم تا هیچ پهنه دارد...


[ ]
+
دنیا
دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا

دنیا آغوش بگشا. باز شو . باز کن .

باز کن  آغوش گرم نارنجی خود را که خدا متولد می شود. خدا...

دنیا خوش به حالت... 


[ ]
+
سرگردان با دودها و غبارها
من  سکوت تمام خیابانهای شلوغ را دلتنگم

و خود را نیز

و تو را نیز

و دلم برای تمام  تمام یافته ها و ناتمام ها

و باز هم خیابانهای شلوغ..

و اینبار مردی در لابه لای دودهای جاری و سرگردان.. سرگردان با دودها و غبارها..


[ ]
+
گونه هایم...اشکهایم
...چقدر زمان سنگین سنگین خمیازه می کشد،..

 چشمهای من نیز...  خمیازه ی ۳۵ سال خستگی در این بیغوله ها... مژه هایم خسته از پلکها...خسته از اشکها و باز اشک .... و باز خمیازه ها...

گونه هایم تشنه نشده آب می خورند.

تنم مرحوم نشده می میرد ... کوک نشده نواخته می آیم..

شوکی عظیم سراپایم را در می نوردد...

طلوع نشده مغروب می شوم...

خستگی ۳۵ سال را کدام خواب می رباید؟

و باز پلکهایم که سنگینی می کنند

و باز گونه هایم که تشنه نشده دجله می شوند...

مراد گونه هایم چه می شود؟ یا دروغ است این که می گویند :آب نطلبیده مراد است؟

چقدر گونه هایم نطلبیده جاری می شوند و مراد  موعود که نامراد میشود...

و من که مرحوم می شوم..با همه مرادهای نامرادم..

خدا ببخشاید و بیامرزد مرا.

 

 

 


[ ]
+
کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی


[ ]
+
به نجابت جنوب
به شرافت كوچه هاي خاكي جنوب

به سادگي نگاه دريا

به اندوه و غربت غروب خورشيد اين حوالي

به زيبايي

و به نجابت جنوب

قسم...

اين سلولها كه اين خاكين تن را داربست كشيده اند

دل تنگند.


[ ]
+
رگهای استخوان
من از این همه که می آید گاه و بی گاه بر پیکره تنم نالان نمی شوم.دلم می گیرد.

خدایا! با این همه سر فرو خورده ها در  رگهای استخوانهایم چه کنم؟!

خدایا! دگر بس نیست؟!

 

 


[ ]
+
تمام تمام يافته شده من.
نفهمیدم چه شد!

زمان گذشت و به انتها رسید. آنچه گمان می کردم انتهایی ندارد.

ولی داشت

... و همه چیز تمام شد. رویا تمام شد.

و... من تمام شد.منیت تمام شد... و من نیز.

و اینک که در تمام زمان تمام شده خویشتن تمام یافته، می زیم... عجب احساس حقارتي شگرف دارم.

 


[ ]
+
اینم یا آنم ؟

... به راستی من که هستم و اینجا کجاست؟

این روزها مادام از خویش می پرسم.

عجب سوال دشواری است... بی پاسخ.....

 من کیستم؟ 

شاید یک پشیزی از خروارها آلودگی در  دنیایی سراسر گناه ، ومن آکنده از گناهان این بیغوله!!!

یک آدم که گناهانی باخویش می کشانم ؟یا یک کوه از گناه که آدمی را با خویش حاملم؟!!

اینم یا آنم ؟

بار الهی ! من کیستم؟!!


[ ]
+
کلوخ
کلنگ و تیشه از آسمان می بارد. تکه آجر و کلوخ.

از این میانه، ای  کاش به جای کلنگ و تیشه ،کلوخ بر سرم می نشست.

 


[ ]
+
گمان کردی که،... آدمی بودم؟!
 

...برای سکوتم نگفتنی بودم..

خیال شرزه ی  نهفتنی بودم

گمان کردی که،... آدمی بودم؟!

گر بودم! دگر از اینجا، رفتنی بودم!؟

خموش و لال ،صدای نهفت درون

که ناز غمزده بر پیکرم ... تهمتنی بودم...


[ ]
+
آی زمین! می توانم؟!

خروش!؟ نه ... خاموش بودم...

 افسوس که خروش می پنداشتندم..

ساکت بودم..

هیجان برم نبود و برم نمی داشت..

تنها بودم... تنها ماندم.. تنها سرودم.. و تنها می روم....

 تا آنجا که افق ناپیدا می شود..

واژگان تنهایی من ،گونه ای دگر،فرمی متفاوت است.

دلم پینه بسته تمام عشقهاست.. دلم ورم دارد..

چشمانم خیس دایم است و گلویم فریاد نا کشیده.. و افکارم،

... تخیلی بیش نیست.

مگر دنیا خود ،بیش از یک تخیل است!!؟

تفکری موهوم و تخیلی غلیظ.

می خواهم در همین یک تخیل بخندم، بگذار تا بخندم...

می خواهم در همین مجال زمین اندگی در تخیل ناب و غلیظ خود ،بخندم..

می توانم؟!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای زمین!  می توانم؟!

 


[ ]
+
..وهنوز هم هيچ كس را خبر دار نشده...
 

...سرانجام شهر يخ بست...كوچه ها يخ بست..!

شيرهاي آب يخ بست.. ديوارها يخ بست!

لكه هاي آب روي شيشه هم يخ بست !

ايران تعطيل شد!

شهرها تعطيل شد،مدارس ، دانشگاهها و حتي اداره ها هم تعطيل شد.!

و دانشگاهها!... همه و همه تعطيل شدند.

سرما شهر را فراگرفت..

ا... آن روز چه؟! 

همان روز كه دلها يخ بست! آنروز حتي  احدي  نفهميد!

چرا كسي  حتي خبردارهم نشد كه دلها يخ بست؟!

مدتهاست كه دلها يخ بسته است..

اشكها پائين آمد و روي گونه ها يخ بست....حتي از چشم سرازير نشده ، درون پلكها يخ بست...   

 اما هيچ كس را هم خبردار نشد ...!

هيچ جا تعطيل نشد! حتي مدرسه هاي ابتدائي هم تعطيل نشد!!

دلها كه يخ بست... اشكها كه سرازير نشده درون پلكها يخ بست...

... و هنوز يخها آب نشده... و هنوز هم شهر تعطيل نشده... مدرسه ها باز است...

و هنوز هم هيچ كس را خبر نشده...

 

 

 


[ ]
+
راستی... به دنبال چه بودم ؟!
 

واژه بی نظیر وجودم تعریف شد...

چه کس فهمید فهمید مرا؟

این سوالی بود که همیشه با خویش از خویش پرسیدم و هیچ نشنیدم..

بی آنکه حتی ..

جواب همینجا بود..نه!    در پس پرچینها ..  نه!

همینجا..    در نزدیکی رگهایم..

دیروز به دنبال جریان خونم می گشتم..آخر قلبم که به تپش افتاده بود فهمیدم که دلم گرفته ..

در توو تووی دلم به دنبال گرفتگی می گشتم

...

چشمم که خیس شد..گونه هایم را که اشک گرفت! بغض که در گلویم افتاد..

تازه فهمیدم که عجب!

سوالی که مادام با خویش از خویش می پرسیدم...چه کس فهمید مرا؟!

جوابش در نزدیکی رگهایم بود..

اگر قلبم به تپش نمی افتاد که نمی فهمیدم دلم گرفته است..

هزار تووی دلم را اگر نمی جستم..

جواب ..

همیشه ساده است..اما همان سهل ممتنع...

کس نباید بفهمد مرا.. من باید بفهمم کس را...

کس همان من است.. دیگری نیست..

جوابی  ساده .. اما سهل ممتنعی بود...

پس تنهایی نیز همان من است و من همان تنهایی..

پس خدا منم.. و من خدایم...

و دانستم...

من عاشقم و عشق من است .. بی هیچ رنگی بی هیچ خواسته ایی بی هیچ تمنایی..

حتی بی هیچ تصویری..

و قلبم از تپش افتاد ...

راستی... به دنبال چه بودم ؟!!

 


[ ]
+
برکه هایی که ساکتند..ونیلوفرها...
 

کلمات که در دستانم می رقصند و در داستانکم به هجو می آیند.. ....

...و نگاهی  که به اشک می لغزد ، و من که پیوسته می نگرم  و تو که پییوسته آب می شوی در

 لا به لای داستانکها...

آیا هنوز شیشه ها نشکسته اند؟

 هنوز تخیلها می خرامند و جای جان می گیرند؟

 من نیلوفرها را  دیده ام... روی سکوت برکه ... آرامش غلیظی دارند .

آیا هنوز در انتظار آنچه هست، باید هست را شرابِ نیست خوراند؟

 ... و نیلوفرها که چه انتظار می کشند و به غلظت آرامش برکه دل خوش دارند.

و این انتظار بی نظیر نیلوفرها برای ارامش برکه

...عجب عاشقند این نیلوفرها..

 


[ ]
+
زمزمه نوازشها
 

... موج مادام بر ساحل می خروشد  و مادام ماسه ها  را نوازش می دهد...

چه غم که گاه گاهی خروش موج ، سیلی  شود بر پوست نارنجی ماسه ها ؟!

غمی نیست...

نارنجی ماسه ها ایام خوش نوازشها را مادام زمزمه  میکند .


[ ]
+
صفحات من..سلام
... خروش من از این صفحات مدتی است که پاک پاک است... دلم برای صفحاتم تنگ شده بود..

نه خاموشم ..نه ساکت.. نه از صفحه روزگار پاک شده..

نه شاعرم نه ادعای شاعری دارم نه ادعای نویسندگی و نه هیچ..

خالی از هر گونه ادعای لفظی ام و پر از حس همه زیبائیها و لحظه ای مخدوش نمی کنم ،این همه زیبائیهایی که در دستانم و در عمق وجودم ساخته ام...

پس از یک مدت طولانی اولین روز حضورم را در این صفحات با خود خویشتنم جشنم می گیرم و همه زیبائی این جشن را نثار همه انها میکنم که گذرشان از این سمت و سو می افتد.

من هیچ نیستم جز یک آدم که تلاش می کنم انسان باشم و مایلم برای وصول به همه زیبائیها. باسابقه ۳۳ سال زندگی در زمین.

۱۴ سال سابقه روزنامه نگاری که با خبرنگاری شروع کردم و چند صباحی است که احساس می کنم به درک روزنامه نگاری نائل آمده ام..عضو کوچکی از بزرگ دنیای روزنامه نگاران.

با تحصیلات آکادمیکی روزنامه نگاری تا مقطع فوق لیسانس و تحصیلات تجربی ۱۴ ساله ای که در خدمت بزرگان ، همچنان ادامه دارد...

پرکار در گوشه ای از زیر سقف نیلی آسمان،در پهنه ای از وسعت دریا،در عظمتی از لطف پروردگار.

از امروز که جمعه زیبایی است..با عشق معبودم ، بزرگ پروردگار همه کائنات و با دنیائی ازهمه زیبائیهای معبودم که خود می داند که همه عشق از برای اوست ، آغاز می کنم ،نگارش صفحاتی که چند صباحی تنهایشان گذاشتم.

و سلام...


[ ]
+
شادمانی در خواب زمستانی مانده است.
 

شادمانی در ته افق خوابیده..

عجب زمستان طولانی است.. این خواب زمستانی شادمانی چرا به انتها نمی رسد؟!

 من نیز خوابم می آید...

خواب زمستانی من تا انتهاست...!

ای کاش پیش از خواب زمستانی من!  ، شادمانی بیدار شود!

 


[ ]
+
خاموش و بی مفهوم
 

دیروز

     شادی                        سرور

امروز

خالی

حتی بی  آنکه سرودی بشنوم

بی آنکه غروری داشته باشم

بی آنکه سروری داشته باشم

و تو و من و همه لحظه هایی که در این خرابات طی کردیم

بی آنکه به سرودهای وا پسین لحظات درونمان رسیده باشیم

بی آنکه حتی زمین را بفهمیم

اما نه!

زمین که فهمیدنی نیست

زمین خوردنی است

پوشیدنی است

لمس است

فردا

در دنیایی از نمیدانمهایی که نمیدانم باید با آنها چه کنم

چمیدانمهایی که تنها بر چمدان تاریخ خواهم ریخت

اما آیا واقا به راستی همین بود؟

او که برد! .... برد؟!؟!

او که باخت! ...باخت؟

او که مرد!.... مرد؟!

و نمی دانم

و نمی توانم

فقط مید انم که  نمی دانم.

تو میدانی؟!

باور داری که می دانی؟!؟!

                  باشد تا بلکه روزی نیاید تا تو هم بدانی که نمیدانی..

امروز

فردا

                                                                        شاید هم در آغازین ثانیه های مردن

و همین.

 


[ ]
+
سکانس
سکانس به سکانس

... و اینک!

سکانس تنهایی

بازی از من

امید

با فیلمنامه ای حیرت انگیز از او که خدا نام می نهمش.

 


[ ]
+
دفتر 100 برگ دلم
 

می خواهم بنویسم

سرشارم از مطلب ، لیک...

سکوت.

کلبه من تا نمیدانم... بسته است.

دلم سکوت می خواهد.

می خواهم تا ... تا نمیدانم کی... در دلم ... فقط در دلم بنویسم

در دلم بگریم

در دلم بخندم

در دلم فریاد بکشم...

فریاد را

در ۱۰۰ برگ دفتر دلم خواهم نوشت...

 


[ ]
+
قندیلها و خورشید
قندیل می بندم.

سرد است !

استخوانهای اندرونی قلبم ترکیده است!

 وحشتناک است. سرمایی بس سترگ در جاری جامعه ، رودهای عاطفه را به یخچالهایی مبدل ساخته و خورشید ، تنها مرحم این ویرانه های قندیل بسته منجمد ...

خورشید قهر است!

مظهر عشق که بر این قندیلها... که بر این یخچالها...

نه...نه...

امیدی نیست..

 

 


[ ]
+
ملولی که ملولم!
 

قلم بر دست می چرخد

اشک بر کناره چشم ،آه بر گوشه ای از گلو ، غم در انتهای چشم ، خستگی بر سراپا ،

ناله بر دهان ، و انده بر تمامی قلب...

دلتنگی بر ریشه های جان ، و جان که ملول است از بی او بودن.

شکوه سبزینهای تنم گم شده است.

غرور لبخندهای کودکانه ام ناپیداست..

به آ گهی در آورم ،گمشده های خویش را

بل! که کسی در بیغوله ای دیده باشدشان!


[ ]
+
هی فلانی... از خودمان عقب افتاده ایم.
 

گاه فشار روزگار زمینی بسیار زیاد می شود. چه می شود کرد.

جریان فعالیت یک رونامه نگار شاید این مجال را می رباید که بیشتر در خود سفر کند یا بیشتر به خود بیاندیشد.

کمی انطرفتر از جریانهای اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و غیره زندگی به گونه ای دیگر جاریست.

اگر اندکی بایستیم احساس می کنیم که از زمانه عقب می افتیم .شاید هم از اطرافیان از دوستان از فامیل از این و از آن..

هیچگاه با خود اندیشیده ایم که ممکن است از خودمان عقب بیافتیم..

کمی فکر کنیم بد نیست..

از این و از آن عقب افتادن برایمان مهم است... چگونه میشود که از خودمان عقب افتادن برایمان اصلا مهم نیست...!!!

به راستی این مهم .. چرا هیچگاه در تفکرمان جای نمی گیرد...

هی...

از خودمان عقب افتاده ایم...


[ ]
+
گاه فرار از زمین تنها مجال پیش رویم می نماید.
 

روشنایی ناموزونی است. از این همه نور نا موزون چه سود ؟

من خود در تنگنای جانم به افسردگی خیالات تفکر به سر می برم. چرا این هیاهوی روزگاران مجال نفس کشیدن به نایم را نمی دهند...

خدایا. دیگر چگونه بگویم؟

چه سخت است که گاه جز فرار از زمین چاره ای دیگر نیست!


[ ]
+
من نواخته نای ناکوکم.
چگونه شد که نواختند مرا؟

کوک نبودم!

نواختندم.صدایی که بر آمد ... زشت خواندند!

به دست استادم ندادندم. کوکم را نپیچاندند، سفت نشده نواخته آمدم.

تقصیر من چیست؟

 

 

 


[ ]
+
باغ نیست،بیدار شو.
 

خفته ای در باغ! یا در بیغوله ای که مادام  تخیل باغ را برای تو تمرین می کند؟

نگاه کن!

باغ نیست.

بیغوله ای است که تخیل ناگاه و درمانده تو، باغ می پنداردش.

نگاه کن.

شاخساری که تو  اویزان می بینی اش در باغ  ، تکه های متعفن مردارهایی است که از دار اویخته شده.

همان داری که در همین بیغوله ها ، در آن سالها که آسمان  خورشیدی نبود، زیر را به بم  می آویختند.

نای را به سمباده می ساییدند ، هنجره را به پتک می کوبیدند و گلو را به خشم طناب می نواختند.

این همان بیغوله ای است که امروز تو در آن خفته ای و خواب پریشان باغ را در رویای واقع پندار خویش

 می بینی.

بیدار شو ، بیدار شو .


[ ]
+
و حتی در سکوتم..
 

همتادیزبخهاثباخصادزخهزباثصبمنتیسمکهتدکضثصخهصاثاثصزاثصضبایهعباخثصابخهثتبهختقثبحخهاثب

!!! می بینید چه بی مفهوم است خطی که در بالا بر صفحه کاشته ام؟!؟!؟! می بینید؟

به همین بی مفهومی است زندگی... اگر!

اگر عاشق نباشید و اگر عشق همه چیز  و عشق همه حضور نباشد...

به همین بی مفهومی است آمدن به این خاک کده پست..به این بیغوله بیغاره... اگر

اگر ... و تنها اگر...

عاشق نباشید.

 و من خوشبختم...  خوشبخت ... خوشبخت ... خوشبخت ...

تنها وتنها ... و تنها... برای عشقی که در تک تک سلولهایم برای خویشتن خویش عشق جاری است..

 در نفسم جاری است.. در نگاهم... در قلمم... در وجودم..     و حتی در سکوتم...  /امید/

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!