تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
مرا کسی نساخت , خدا ساخت...
 

         مرا کسی نساخت ، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست...که من کسی نداشتم، کسم خدا بود...کس بی کسان.

...در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر دمیده شدم و از چشمه ایمان سیراب شدم  و در هوای دوست داشتن دم زدم...و در آرزوی آزادی..

...و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و  از مهر نوازشم کردند

تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم  و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم.

... خدایا به من زیستنی عطا کن  تا در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم...

...خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد...

خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه  کس گیر شده است و وقاحتش از بین رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر آنکس که از آن مصون مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار   تا به رعایت مصلحت  حقیقت را ذبح شرعی نکنم. 

(( مطالبی  نوشته شده  :از معلم بزرگ دکتر علی شریعتی))

حال من می گویم با این زبان الکن و قلم ناتوانم می گویم که :

خدایا کمک کن تا که برخیزم و به سمتی بروم تا بتوانم اندیشیدنم را ترک نکنم ..خدایا کمکم کن تا در این روزگار سخت نا فر جامیها بتوانم که بیاندیشم ، بتوانم که سرود اصل هستیم را بسرایم و نباشد که برای چه های کوتاه این روزها درگیر کوتاهترینها شوم.

خدایا، کمکم کن تا خود تو شوم و  جز تویی نباشم.کمک کن تا مسیری را که در سمت تو به آغاز

می رسد بیآغازم..((امید اسکندری)) ۴۱۴

 


[ ]
+
آنها هر گز نمي پرند.. آنها آسمان را نمي شناسند که بپرند..
آنها هر گز نمي پرند.. آنها آسمان را نمي شناسند که بپرند..

 

اگر همه آنچه که بر اين ثانيه ها مي نشيند، ...چه مي شود؟

اگر همه آنچه که از ابرهاي دل فرو مي چکد،...چه ميشود؟

اگر همه آنچه که نام من وتو در بر دارد،... چه ميشود؟

اگر  همه هست کلمات ،همه هست جملات، همه هست واژهها...

اگر همه ... چه مي شود؟

و آنگاه چه مي شود؟

و چه نا مفهوم است... آري چه نا مفهوم است همه آنچه که پيرامون ما ،در هر ثانيه  مي آيد و مي ماند، يا مي رود..يا...

آري همه چيز درا ين صورت بي مفهوم است..

همچون همه آنانکه بي مفهوم مي زيند،بي مفهوم مي نگرند، بي مفهوم ميخوانند، بي مفهوم نامي مقدس بر زبان نا پاک جاري مي سازند...

همچون همه آنانکه بي مفهوم مي ميرند.. اما مي ميرند..

مي ميرند؟

اين سوالي است که کس را پاسخ آن نيست... مي ميرند؟

آخر مردن را  همواژه چه کلامي بدانم که بگويم مي ميرند..

اينان مي ميرند؟ يا مي مانند؟

من مي گويم مي مانند، اما فقط ديده نمي شوند..آري مي مانند ..در گل ولاي و آلودگي هاي زمين مي مانند...

آنها هرگز پرواز نمي کنند..

آنها هر گز نمي پرند.. آنها آسمان را نمي شناسند که بپرند..

حال اينگونه بي مفهوم است...

حال دانستي که چه بي مفهوم است؟

همه آنچه که حقيقت عشق در بر ندارد،همه آنچه  که در پرتوهاي زيبايي هستي و معرفت شناسي حقيقت(نه واقعيت) در بر ندارد، بي مفهوم است...بي مفهوم است...

...و باز واژههاي بسياري را مي گذارم بماند...

آري بماند در پس همه سه نقطه هايي بماند که پيداست ، اما پيداي آنکس که در مفهوم مي ز يد  نه در بي مفهومي مطلق...۴۱۴


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!