تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
...و این اجاق مجازی قرنهاست که خاموش است...
 

                 ...همه به دور آن چمباتمه زده اند،انگار زمستانی در این اطراف است... کسی نمیخواهد به دور تر نگاهی بیاندازد.. چه خبر است..یا چه خبر بوده است؟

نزدیک می روم ،نزدیک،و باز هم نزدیکتر ،نزدیکتر...

هیچ و باز هم هیچ ...

اینجا که خبری نیست ای مردمان حلقه شده دور این آتش خاموش ...

این اجاق قرنهاست که خاموش است..

سردتان است؟ یخ بسته است دستهایتان،پاهیتان،گونه هایتان؟

دلهایتان چگونه است؟ مغزتان چه؟ سرد است؟ در سرما نمی توانید بیاندیشید...

افسوس... اندوه  ای مردمان خاکین حلقه شده دور این اجاق مجازی خاموش شده قرنها پیش...

اندوه ...

آنروز که دلهایتان یخ بست ... آنروز که مغزهایتان از کار ایستاد ...

کدام روز؟ آری یادتان نمانده است ... انگار که اصلا  تا به حال نشنیده اید که بخواهد در یادهایتان مانده باشد... نه؟

همان روز را می گویم. آن روز که پستی در افکارتان نشست و آن روز که از عمق بی خبر ماندید.

آن روز که به پیش رفتن خود را سر لوحه هست خود گذاردید  و همه و همه را فراموش کردید تا خود بر این زمین بیشتر و پیشتر غالب شوید. همان روز که همه سرها را نردبان کردید تا بیشتر داشته باشید  این اجاقهای خاموش مجازی را...

آری به خاطر ندارید...

گویی که چنین چیزهایی را تا کنون نشنیده اید... اما چه سود این کلاه گشادی که برسر خود نهاده اید،ای وا ماندگان از چرخه هستی...

امروز دور این اجاق خاموش مجازی سرد شده ،گرد هم جمع آمده اید..بی آنکه حتی اندکی هم سرد باشد. اما سرما در وجود شما مانده است .بیرون نمی رود . با هیچ آتشی گرم نخواهید شد. با هیچ..

افکارتان یخ بسته است دلهایتان خاموش است . نوری پیدا نیست. شعله ای نیست. حتی اندکی...

من در اینجا هیچ نمی بینم،هیچ...

این خالی شده اذهانتان است که در پیش رویتان وا مانده است

این تهی شده قلبتان است که بدان سرد...سرد... می نگرید

این هست فرومانده حیوانیتتان است که نگه داشته اید...آنروز که روحتان را به همه داشته های مجازی زمینیتان فروختید... آنروز می دانستید که چه بر خود خویشتنتان می کنید...

 و...امروز هم نمی دانید... و هر گز هم نخواهید دانست..شمایان اینجا خواهید ماند و با جسم خاکیتان

در همین خاک کده خواهید ماند و با همین زمین نیست خواهید شد...آنگونه که انگار هیچ گاه نبوده اید ،هیچ گاه ....

ای خاموش شدگان سالیان فراموشی...

 باز هم اندوه...

افسوس

شما نمیدانید..هنوز هم نمی اندیشید که چه بر سر شما رفته است...

افسوس بی شمار ...

اندوه بی پایان...


[ ]
+
...و سکوت،بر دلم،بر لبم،بر غمم،بر خود خویشتنم...
در دلم حرفهاست ، سینه سنگین است. سنگین...

نکته ای میخواهم... ،چه کنم حرف نمی آید بر لب

باز گویم؟

اینک اندوه درونم سر وسری دارد

چشمهایم سنگین

سینه ام سنگین

دستهایم سنگین

پای در ره این آبادی ...تا کجا ؟

من دلم غم دارد

با این همه سنگینی چه کنم

من هوای پرشی دارم تا عمق، تا اوج، تا ابدیت

و چه سنگین است پاهایم

و چه سنگین است بالهایم

و چه سنگین است اندوهم...

او گفت: ((ید امشب بروم ،باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جادارد...))

من چه گویم؟ من چه بردارم؟

من پیراهن نیزنمی خواهم

من با عشق می پرم ..اما پاهایم را چه کنم؟

اندهم را چه کنم؟ عشقم را چه کنم؟

من دلم سنگین است

غم من ، که به اندازه خورشید فلک پر بار است

بر وجود خسته دارم

بر تن رنجیده دارم

من سزاوار خدایی هستم

که در این نزدیکی است

این روزها دل من ساری عشق فلک گردیده

این روزها من هوای دگری دارم ، من هوای پر مرغان اقاقی دارم

می دانید؟ مرغان اقاقی...

دست من تنها است

پای من رنجور است

دل من غمگین است

چه کسی ناز دل خواهش من را ،بر در میکده عشق خرامان برده؟

چه کسی می فهمد که دلم می گوید

خسته ام ،خسته ام از شب غمهای سزاوارترین رنج خدا

از پرش عمق در این ثانیه ها

از نگاه من و ما

از سرود ،از سرور،از هوا،از ندای زر زیرین زمین

از خودم از خودم

خود من گم شده است

خود من ،در همین نزدیکی است

خود من ،اوست خود من ،ما است خود من گم شده است

باز فریاد کنان در دل این ثانیه ها می گردم

خود من ...

های

خود من...هوی

 خود من ...باز بیا ، باز بیا تا برویم

باز بیا تا برویم   طرف چمن، بیا تا برویم  عمق خدا بیا تا بتوانم نفسی تازه کنم

بیا تا بتوانم فریاد بلندی بکشم

تا بتوانم عشق را در حلقه آتش بر خود گرم کنم گرم کنم گرم کنم

او گفت:((من سردم است من سردم است))

من دلم گرم می خواهد من دلم گرم می خواهد ،آتش میخواهد

تش به این دل بزنم ، تش به این جسم زمینی بزنم، تش به هر چه بزنم

که در آن رنگ خدا نیست

که در آن عشق نیست که در آن هر چه هست جز او

من دلم جور دگری می خواهد

من دلم ساز دگری می خواهد

من در این جا چه کنم؟ تنهایم ،تنهایم،

غمگینم

نالانم

چه کسی می فهمد ؟ دل من غم دارد. چه کسی می داند؟

او که از ناز ترین هستی من می داند

او که از بازترین پنجره عشق به من می نگرد

او که از عشق، او که از رنگ ،او که از مستی من می داند

او که از رستی من می داند

می داند

می فهمد

می بیند

و همین بس که دلم باز هوای ابدیت ،ازلیت

دارد

باز می گویم

در دلم حرفهایست،سنگین

بر لبم سنگین است،حرفهایی

بر دلم،غمهاییست ساکت

بر غمم نیز، ساکت... دلهایی

و سکوت ...،بر دلم،بر لبم،بر غمم،بر خود خویشتنم.

 

((شعر از:امید اسکندری))


[ ]
+
سومین سمینار بررسی مسایل و مشکلات مطبوعات ایران
 

 

                     اندکي پيشتر در ۲ روز گذشته جمعي تشکيل شد با عنوان: سومين سمينار بررسي مسايل و مشکالات مطبوعات ايران.

و باز هم همان دوستان قديم.آشنايان ديروز  و اساتيد بزرگوار و بزرگمنشي که خاطرات مرا و مارا به  دوران آغازين تحصيلات روزنامه نگارانه و ارتباطيمان در سالها پيش بر مي گردانند.

بزرگ منشي همچون پروفسور معتمد نژاد.گرانقدري همچون استاد نعيم بديعي.بي بديلي همچون مهدی محسنيان راد..و اساتيد بزرگواري که در آن سالهاي ...ما را رهنمون انديشه هايشان کردند و مارا به       ناز لطف خويش پروراندند و ما اينک همه انديشه هايمان را مديون اين بزرگواران خسته و انديشمند هستيم.

از سخن اصلي پرت نشوم. سومين سمينار بررسي مسايل و مشکلات مطبوعاتي ايران در حالي روز و ثانيه هايش آغاز شد که سالن بزرگ دانشکده پر بود از صندليهاي خالي مانده در انتظار روزنامه نگاراني که به جاي حضور در جمع و محفل تخصصيشان به سمتي رفته بودند که به قولي شايد... نمي دانم شايد بهتر..من انتقاد نکنم بهتر است . زيرا نه انتقاد من جايي دارد و نه محسوب مي شود .و نه هيچ...

من تنها يک روزنامه نگارم و دانشجوي محفل همه انديشمندان و بزرگان متفکري هستم که مي خواهم بهره ببرم و اگر داشته باشم در وجودم بهره برسانم.

سالن آن روز خالي بود و همراهان هميشگي محفلهاي علمي ، همان دانشجويان طالب علم و اساتيدشان بودند که صندليهاي خالي مانده در انتظار مسولين دولتي و روزنامه نگاران فعال را پر کردند..

اما به راستي کمي انديشه کنيم...باز انديشه کنيم...

به راستي اين سمينار حضور چه کساني را مي طلبيد؟ حضور آنها که مي توانستند بگويند بسرايند سخن آزادي انديشه و افکار را...

و در اين ميان چه تنها ماند تحقيق بسيار زيباي  محقق بزرگوار و روزنامه نگار قديمي که در ارتباط با نشريات انديشمندانه سخن رانده بود و تحقيق کرده بود.

آيا به راستي نشريات انديشمندانه و دانشورانه و متفکرانه در ميان اين هياهوي نشريات زرد جايگاهي هم دارد؟

و باز همچون هميشه ... خسته ام. خسته.انديشه هايم در ميان اين گل و لاي ثانيه ها گير مي کند و من چه تنها يم براي گذر از ميان اين همه ....


[ ]
+
زمين ميرود تا به گل بنشاند آدمهايي را که از سقف فلک آمده اند.
 

 سزاور تر از همه اندیشه های ساکت . سزاوارتر از همه سکوت، از همه ملال از همه تفکر.

تفکر ساکت است ساکت می آید ساکت میسازد و ساکت می رود به عمق می رود تادر ریشه ها بنشیند و میرو د تا بماند . اما اگر بگذارند که برود.و هر آنجا که تفکر جایی دارد ،همانجایی است که عشق حضور دارد و هر آنجا که که عشق حضور بی معنایی و بی مفومی است آنجا جایی است که تخیل ریشه دوانده و ریشه می دواند و می رود تا در عمق بینشیند و می ماند تا باز آدمها را در هیاهوی تمام خیالها به گل بنشاند.  آری به گل بنشاند و می دانید گل چیست.خاک است و خاک پوشانده است همه آن تخیلهای  مکدر شده ادمیت بشر را و چه جای اندوهی است آن زمان که اینگونه  گل(خاک) نشین می شود آدمی.

من خسته هستم از همه کوتاهی های این جهان زمینی و من نمیدانم چه باید کرد و چگونه باید زیست در این اغوشهای خسته خاکی . و بايد گفت اي کاش بود مسوليتي تا باز مي توانست که چرخه آدميت به سمت انسانيت سوق کند و اي کاش بود جرياني خنک تر از نسيم  که مي توانست بشويد تمام افکار و انديشه هاي گلين وخاکي اين آحاد را...


[ ]
+
گمان می رود که اینجا باید تا می توان تاخت...
 

  به راستی به کجا میرویم چنین بی مسولیت ،بی اندیشه ...

به چه میخواهیم برسیم؟به کجا؟ اخر اینجا خود کجاست که ما می پنداریم که اینجا محل بودن ماست و به راستی چر فراموش شده است اصل حقیقت که همچنان بر لبها می گذرد و هیچ کس بدان حتی اندکی فکر نمیکند.

امروز در کنفرانسی شر کت داشتم که اسمش همایش روابط عمومی ها بود و عده ای از اساتید قدیم و دوستان قدیم نیز در انجا حضور داشتند و به واقعیت ،تنها می توانم بگوییم که خوبیش فقط در همان بود که ملاقاتی تازه شد ...

آنهنگام که از پژوهش و جامعه مبتنی بر علم و دانایی در اینگونه جلسات سخن می رود به راستی که تنها شبیه یک جوک می ماند..

آیا باید خندید؟ گریست؟ چه باید کرد؟

من گمان میکنم که تنها باید نگریست و تنها باید اندکی فکر کرد... با این کوتاه اندیشیهایمان به چه سمت می رویم و جامعه هستی را به چه سمت می کشانیم.

حیف است که در جامعه مثلا علمی کشور شاهد اتفاقاتی هستم از این روی..

خدایا،شکایتی ندارم از آنچه در این روزها و ایام بر من و ما سپری می شود. تنها دلم می گیرد. خدایا دلم گرفته است.دلم گرفته است ای خدای همه هست و همه هست.

دلم گرفته است. اندکی هوای تازه می خواهم تا نیایش کنم با هوا با تک تک سلولهای هستی.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!