حجم عظیم غم زمین ،در زمان وجودم نشسته
چشمم اشک دارد، اما اگر فرو نشانمش، گلایه مند خدایی خواهم شد که در درونم به وسعت
هستی ام جاری است
می دانم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:16 توسط امید اسکندری
| نویسنده: مخاطب | دوشنبه 22 فروردين1384 ساعت: 19:0 |
|
؟؟؟؟؟بهتره شما برای صفحه تان نظر سنجی نگذارید | |
....................میدانید اینجا مخلص من است در این مکان برای خویش می نویسم برای
خویش خود خویشتنم.
و هر آنکس که به این کلماتم سرازیر می شود نه از برای این است که دعوت مرا مرحمت کرده باشد. بل برای آن است که گذرش به این نقطّه از دنیای دیجیتال افتاده است..بی مقصود و بدون خود خواستگی .
من امید اسکندری، کسی که خود خودم هستم و برای خود خود خویشتنم می نگارم و نیز برای آنکس که در مفهوم می ز ید...
هر آنکس که در مفهوم می ز ید مخاطب من است چه در این صفحات اندک که سرای خلوت خلوص
گاه به گاه من است و چه در...
و هر آنچه که می نویسم از سر انگشتانم جاری میشود .مفاهیمی که در روحم شناور است در قلبم قوطه میخورد ، در مغزم تحلیل می شود و در سر انگشتانم و از نوک قلمم جاری می گردد.
در این مکان به انتظار مخاطب نمی گردم ،بل خلوت خویش را با گاه به گاه نگاشته های پراکنده ام در میان می گذارم، با خودم ، با امید، با خود خویشتنم که خودم هستم و خودم هستم.
خودم.. که نه بهتر از دیگری هستم و نه بدتر ...
نا قابل مقایسه با کسی دیگر و نه کسی دیگر قابل مقایسه با من...
و این نه بدان معناست که من بهترم یا دیگری یا دیگران
و این نه بدان معناست که من خوب عالمم و دیگران بد .........نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
این بدان معناست که من خودم هستم و خودم و هر آنکس باید چنین بیاندیشد...
حال سوال اینجاست که با چه کس خود را به مقابله بگذارم؟ چگونه قیاس شوم که بدانم خوبم یا بد؟
خود باش و خود را با انسان به قیاس بگذار. در درون فطرت پاک بشریت همه این مفاهیم جریان دارد.
تو خود پیدایشان کن.من نیز خود پیدایشان می کنم یا کرده ام....
فطرت پاک بشریت، راه انسان شدن را در اختیار همه آدمها می گذارد...
در فطرت پاک بشریت ، همه زیباییها آمده است. در فطرت پاک بشریت راه چگونه از آدم به سمت انسان رفتن ، هویداست. هر آنکس که بخواهد ،...می یابد.
سخن طویل شد. حرف یک کلام بود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:27 توسط امید اسکندری
عجب شتاب جهنده ای دارد این جهنم زمین ...
آدمیان در این میانه ،در گیر و دار این جهنده آتشین سرخ خاکین گیرند ،و ثانیه ای برای خود باقی
نگذاشته اند تا بنگرند که به کدام سو یا کدامین جهت چنین شتابنده به عمق این سوزنده جهنمین
می نشینند...
آدمیانی که در این میانه اند عجب شگفت آور ! مرده وار می زیند و عجب شگفت آور!
در عین مرگ ،آسودگی زیستن را خواب می بینند !
تنها خواب می بینند...
و...عجب دهشتناک زمانی درپیش روی دارند، در آغازین ثانیه های به خود خویشتنشان برگشتن!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:27 توسط امید اسکندری
...چه عظمت معنایی دارد گفته های اندرونی که از تو باز میگوید تا باشد...شاید گوشی شنوا برای نه تنها شنیدن، بلکه لمس همه هستی در لرزش اندرونی حلقه شنوایی ...
بگذار تا امروز سکوت را در زبانم ، در نگاهم و در رفتارم جاری کنم...
می هراسم مبادا سکوت به اندیشه ام راه یابد...
سکوت اندیشه ،می دانید چیست؟
مرگ است...
همانی که امروز در سراسر زمین جریان دارد و آدمیان به خیال اینکه نفس می کشند
گمان می برند ... آری تنها ، گمان می برند که زنده اند.
به راستی ،نفس کشیدن ، ملا ک زنده بودن است؟!
در تفکر زمین، شاید.
و
چه سهمناک است این حقیقت
اندیشه و تفکر ، بس شگرف حجم غربتی دارد...
افسوس بی پایان...
اندوه بی شمار ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:36 توسط امید اسکندری
چه ساده باور می کنم هست را و شد را و بود را و همه هست شدگان و بود ، بودگان و حتی ...نیست شدگان و نیست بودگان را...
و چه سخت باور میشود حقیقت محضی که بر لب دارم و در انگشتانم جاری است و در پهنه ساده نگاهم هر ثانیه افق دارد...
نمی دانم...
و این از جمله آن نمیدانمهایی است که تا در قالب این خاکین جسم مغلوب می زیم ... از دانستن ودانستنهایش محرومم...
و باز ادامه میدهم ... به انگاشته های درون عشق هستی خدایی، که به درونم نور پاشیده و در درونش چه زیبا با همه عشق سکنا گزیده ام و می زیم و هر لحظه عاشقانه لذت می برم از این همه عظمت...
پس باور می کنم هر آنچه که در دایره ساده چشمانم به سادگی می نگرم و زیباست...
حتی اگر باور نشود سادگی وخلوص نگاهم...
سادگی و خلوص حس دستانم ، حرم فعلیتم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:22 توسط امید اسکندری
باد می وزد و آشیان پرنده در خطر است...
ثانیه ها همچنان در شکست و گریز باد می تپند ، اما قلب پرنده شکسته است...
چه کس می داند که قلب پرنده چیست؟
چه کس میداند که اشک پرنده چیست؟
...
و امروز پرنده اشک میریزد و امروز قلب پرنده شکسته اشت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:59 توسط امید اسکندری
و هر آنچه زیباییست جهانی کنیم و بیا موزانیم که چگونه می شود زیبا بود و بیا موزیم زیبایی را از همه زیبایی هایی که در آفرینش زیبای بی چون و چرای عشق هستی جای دارد.
حقیقت آن است که هستی ما حقیقت انکار ناپذیری است که همچنان جریان دارد در زمان .بیاییم یاد بگیریم از فطرت درونی بشریتمان که چگونه این هستی ساری و جاری در همه زمانها و مکانها را جاودانه بسازیم.بیاییم به همراه واقعیت زمین که همه خواستنیهای بشر امروز را تشکیل داده است به حقیقت هم چنگی بزنیم و راه فرار از آن را برای همیشه مسدود کنیم.
ای کاش بود جریانی که در درون آن می توانستم فریاد بکشم ...آی آدمهای زمین..زمان را فراموش
کرده اید و به سمتی روانه شده اید که در آن جز زمین به چیزی دیگر نخواهید رسید . حال آنکه شما بزرگترینها را در هستی خود دارایید. بیاندیشید که چه را ،به چه می فروشید.
زمین از برای ماست.بستری است مناسب برای داشتن و داشته شدن . برای رسیدن به تکامل .برای گام نهادن در مسیر انسانیت آدم. زمین همان مکانی است که می توانیم همه عشق را لمس کنیم و می توانیم از این ارتجاء زمین برای پریدنی استفاده کنیم به سمت اوج..به سمت بی نهایت..به سمت وحدانیت..به سمت یکتایی ،یگانگی،..به سمت جاودانگی...باور کنید که چنین است. این حقیقت محض است که حتی اگر باور نداشته باشیم هست و به هستی جان می بخشد..روح می دمد.
بیاییم اینگونه جهان را جهانی سازیم. جهانی که در آن عشق جهانی شود ...
وه...
چه زیباست.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:21 توسط امید اسکندری




