... او بیشتر از من دارد...
دیدی؟! دکترای...قبول شده ، ماشین ... گرفته...
عجب شرکتی به هم زده ...
عجب حقوقی ..
عجب..
اما من چه؟ اما تو چه؟
چیکار کردی؟ به کجا رسیدی؟
هنوز هیچی...؟
ببین اون ... تازه این...
بعدش هم رفته .... اما ... ولی...
من .... تو...
تو... من... اون ...اینا... اونا... ماها... دوستم اینا... دوستش اینا...
خالش اینا... خالم اینا...
همکارم... خانوم فلانی... آقای فلانی...
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
اینها مکالماتی است که هر روز و هر روز بر دایره شنواییم می گذرد و هر روز چشمانم، رخساره هایی را می نگرد که صبح تا شام یا از این می گویند یا از آن...
حسرت ، عادت همیشگیشان است ...!!!
حسرت به دل می آیند ، حسرت به دل نفس می کشند و حسرت به دل می میرند...
به تو با دیده حسرت می نگرند و هم به تو... به دیده بی مخان..
هم تورا می ستایند و هم در پشت سرت بد می گویند.
هم پلکانی هستی که پای در تو نهند و به اوج افلاکٍ دون ترین خواسته هایشان برسند و هم مایه افتی هستی که در عدم حضور تو ، به لجن خیال خویش می کشانندت تا خویشتن خود را به گمان... به همان اوج دون ترین حالت بسپارند.
... و عجب روزگار خنده داری دارند که من هر لحظه در شگفتم که اینان ...؟!
و باز می اندیشم و می پرستم خدا را تا نکند که به اوج پست ترینهای اینان دچار آیم..
اما صحبت از من شد / صحبت از تو شد/ صحبت از اینان و آنانی شد که هر لحظه در انتظار به مقابله گزاردن خویش هستند با دیگری یا دیگران..
هر گز از خود نمی پرسند یا نپرسیده اند ...تو که هستی و به دنبال چه هستی؟
اینجا چه میکنی و به دنبال چه یا چه ها به این مخروبه آمده ای؟
هرگز از خود نپرسیده اند هدف چیست ؟ آیا داشتن این زمین و زمینیان ، هدف است؟
آیا برای همین چند روزه کوتاه در این غربتکده ویران ... در این مخروبه سراسر نیستی ، نقصان و اندوه
این همه ضلم این همه بدی این همه ... به راستی چگونه؟
به راستی با خود نمی اندیشند؟ یا نیاندیشیده اند؟
به راستی موضوعی به این سادگی ... این همه پوشیده است؟ این همه سخت است اجرای آن؟ این همه دشوار است باور آن؟!!!
من در شگفتم از این همه ساده لوحی این مردمان خاکین .
این بوم خاکنشینان... این سرای هست و بود و همیشگی آنان است...
پس بر آنان مبارک این سرا... همیشه جاویدشان باد این سرا...
.امید اسکندری.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:48 توسط امید اسکندری
... و اینگونه هابیل مرد...
اینگونه قابیل مجرم شد و از اوج به دوج دون افتاد.
چه می شود؟ چه بر این بنده معروج می رود که اینگونه از آن به این می رسد؟ من هر لحظه در شگفتم!!
خم شکوه شوکت سلاطین این سراییان زمین بر رخساره ام اندوه فکنده و من به اجبار به صبوری، مملیح می شوم و ممدوه میگردم تا شاید ... باشد روزی دیرتر ... روزی دیگر ...
منتظرم
به انتظار چه ها ، که از این آسمان ببارد. و یا شاید از آسمانی دورتر از این هیهاتکده شلوغ سردسیر...
وسرما باز به دین سو می خرامد ، به آرامی و نگران نیست که مبادا روزگاری این مهام نخجیر شده به گرمایی ممکن شود.
بنشینم به انتظار همان بارش...
شاید مجرم شوم و به جرم نبود ، در بود نیستی ، به نیستی این زمین سپرده شوم، و بگریزم از همه مغایزه این سهمگین
سروور سرو ین شرمگین.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:31 توسط امید اسکندری
بارش بارانی است مرا . . . بهاری
گاه قلم سرکش می شود باید لگام بر آن بست ، مبادا که بشکند .
باید لگام بست بر این قلم سرکش در این روزگار سخت نافرجام حیوانیت زمین،ناپاکیهای اوج عمیقترین حالت زمین.
این قلم در عمیقترین حالت عشق می سراید. اما اینک دل قلم بهاری است...
بارش بارانی را حاویست...سیلاب...
اما می هراسد... شاید به اندازه چند نگاه ، پیشتر... سیلاب ویران کند ساخته هایی ! را. . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:18 توسط امید اسکندری




