((... و میدانم...می دانم ای خدا می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبایی وخیر مطلق بودن چگونه آدمی را به مطلق می برد...
چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیقی را، که...))
(دکتر شریعتی)
به خویشتن خویش می لرزم و وجودم دمادم سراسر حریق می گردد و گاه یخ می بندد سر انگشتانم..
از خود بی خود می شوم و هر دم حالی هستم که نه خود از آن آگاهم نه هیچ.. نه هیچ
امروز اینگونه ام.. حالم دگرگون است .. بیشمار ثانیه های دگرگونی دارم ..
اشک هر ثانیه هوای بیرون جهیدن دارد از این دریچه تنگ چشمانم.. و
و نگاهم مادام تار میشود..
اشک را فرو میخورم .. فرو می خورم...
بس جایش خالیست...
خالیست...
امروز سالروز همان ثانیه هاست که بزرگوارترین بزرگ روزگارمان سفر خویش را به انتهای زیبای عشق آغاز کرد..
او خوشبختترین حالت موجود روزگاران را ،در پهنه نگاه خویش به جاوید ،در هست خویش برای همیشه بودن دارا بود...
خدای من! عجب ثروت هنگفتی در ورای هر ثانیه نگاهش بود ..
خدای من ...
او به همان حقیقتی پیوست که دینش بود.. و دینش همان حقیقت مطلق بود..او خیر مطلق روزگاران خویش بود.. و همچنان جاریست..
او در ابدیتِ همیشهء جاودانگی جاریست..
من او را حس می کنم..
نفس بکش...! بوو کن...!
هوای پاکیزه افکارش را استنشاق کن..
نگاه کن ... او همینک اینجا جاریست... من او را می بینم.. او را مینگرم..
من هوای او را اکنون در پس همه لحظات امروز نفس میکشم..
نمی بینی او را.. ؟نمی شنوی او را.. ؟حس نمی کنی او را..؟
دکتر شریعتی بر شریعت حقیقت جاودانه هست همیشه هست استوار شد و در جاودانگی عشقی سراسر حقیقت جاری شد..
او جاری است.. او لا مکان شد.. لازمان شد..
او همچون همه عاشقان پاک روزگاران حقیقت به اوج حقیقت لا مکان و لازمان شتابان رفت..
روح زیبای عظیمش دگر در این بیغوله تاریخ .. دگر در این فصول تاریک یافت نمی شود..
برای او دلتنگم..برای همچون اویی که دگر در این بیغوله بیغاره یافت نمی شود...
امروز سالروز همان روز است..به خاطر ندارید؟!؟!؟
رفتنش را به خاطر ندارید؟
عجب پرواز زیبای شگفتی داشت..!
خدای من..
اینان چگونه عظیم .. به عظمت تو رهنمون شدند...
من همه هست و بود و شد را برای این رهنمونی با او بر تو طلب می کنم...او خود می داند...
شریعتی بزرگ بود .. شریعتی ،حقیقت داشت در ورای همه واقعیت زمان...
روحش شاد است..روحش در عظمت خدا جاریست..
و امروز به یادمان او در تقویم صفحه ای کاشته اند..
امروز هر ثانیه افکارش را مرور میکنم شاید در زیباییهایش شناور شوم...
به یادمان بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی زمان که در حقیقت سکنا گزید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:52 توسط امید اسکندری
ثانیه هایی چند نگذشت...
آنطرفتر از آنطرف، چندی بر این دیواره آتش نشسته و ایستاده بودند...
خدای من...
عجب فریاد بی انتهایی بر اوج بر خواست.. و رفت
و من همچنان حیران و در شگفت...
در این عظمت ،وجود عظیمی بخشیده بر من .. و من چه کوتاه... برای لمس این همه...
و چه اندک زمانی در پیش...
برای لمس این همه
خدای من...
چه کوتاه زمانی در پیش روی است برای لمس این همه...
باید جنبید..
ور نه...
هیچ و هیچ.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:37 توسط امید اسکندری
سپاس خدایی را که در گلوگاهِ هستی ام ، عشق را به جاودانگی روحم سزاوار دانست.
با این تک یاخته هایِ وجودی جسمِ زمینی ام به پیشگاه او شتابان شدم و سرا پا خرسند ... برای داشتن آنچه ، که برای داشتنش به این خلقت نقصان ، حاضر شدم.
وه که عجب قدرت بی مثالی است...
اما چند ...
...می باید رها شوم از این چند. تا به همهُ اوج او بیاغازم. اوست در همه هستی ام و هم اوست، اینک در سر انگشتانم که جاری می سازد همه را ، در همه هستم، هستی که وام گرفته از هم اوست...
واو خود می داند...
می داند که می دانم و می دانم که می داند ...
...سراپا گردش شده است این هستی عاشق بی چون و چرایِ خدایی که هر ثانیه با من در تپش است.
در تپش...
تپشی که به عمق می رود و می لرزاند بن هست را و هستی را..
وه ! ... چه عظمتی دارد این باور...
خدای من...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:21 توسط امید اسکندری
سرابِ سرگردانِ سیلاب، به هر سو روان بود...
آمد و شد....
تا به آنجا که به انتها رسید.
و اینک باززمان رسالت عشق است.
باید تا عمق رفت . باید تا اوج رفت.
اکنون پرهایم را می گشایم و پر می کشم به اوج.
آماده ام.
بدرود ای همه تخیلات پر از اندوه زمین. بدرود.
من رفتم. باشد تا شاید روزی از سراب،... سر در نیاورد، هیچ خورشیدی.
بدرود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:54 توسط امید اسکندری




