عجب وهشتناکند مردمان این ثانیه ها...
به خدا پناه می برم از آلودگی مردمانی که این ثانیه ها در اطرافم در گفت وشنودند..
می گریزم به دامان پاکترین واژه هستی همه هستی از هراس این زشت کرداران بد طینت آلوده فکر...
آسمان پناهم ده...
آستان عظیم عشق پناهم ده
اعظم هستی، پناهم ده
که این همه هجمه منفی اطرافم را تاب و توان نمی آورم، ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:55 توسط امید اسکندری
سوار بر مرکبی از جنس هوا..
اینجا زمین است ..پیاده شوید...
اندکی در نمیدانمها.. و بعد گریستن ...
قالبی به من دادند لباسی پوشاندندم.. سنگین بود..توان نگه داشتنش برایم بس مشکل بود..
و به یکباره شتابان پرتاب شدم..در این نقطه..
لحظه ای که به خود آمدم در آغوش گرمی بودم..
به خاطرم آمد که قبل از آمدن، روح پاکی را ملاقات کرده بودم که به من گفته بود ، در سرای ناپاکان که فرود آمدی پناهگاه امنی خواهی داشت که حامی تو در آن بیغوله خواهد بود..
اما دیری نخواهد پایید که تو دگر هیچ پایگاهی نخواهی داشت..او به تو کمک خواهد کرد که این لباس سنگین که بدان عادت نداری برای تو قابل تحمل سازد و تو به سرعت باید دریابی.. همه چیز را..
... و همین.. و دگر هیچ به خاطرم نیامد....دگر از آن وادی زیبا هیچ به خاطرم نیامد.. و همین را می دانستم که مراحل سختی در لحظات آینده خواهم داشت...لحظاتی که در هر ثانیه اش باید شناخت را حاصل این وجود با این جسم سنگین نمود..
و این شد که آمدم...
ولی هنوز این جسم سنگین را عادت نکرده ام..
اما کوشیدم که رهایی یابم از تفکر اینکه جسمی سنگین و خاکین با خویش دارم.. رها ساختم همه خواسته هایی که این خاکین جسم بر روحم غالب می کرد..
و حال می پرم.. و حال ....
و حال نام گرفته شدم در این زمین...هستم هست شد در این نیستی و خود نیستی بخشیدم به هستی که تنها زمینی باشد..هست بخشیدم به تفکر موقت بودن و عشق بخشیدم ...حتی به همین خاکین سنگین مملو از پوسته زمین...
و امروز سالگشت زمینی بودنم در زمین..
چنین روزی آمدم و هست زمینم بر روحم نشست....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:42 توسط امید اسکندری




