یه روزی اومدیم و یه روزی از همین روزای زمین که پیوند میخوره با روزای زمان ، باید بریم.
رفتنمون بایدیه...
اما کجا رفتنمون رو به اختیار خودمون گذاشتن...
ولی تصمیم اینکه کجا بریم رو نمیتونیم یک روزه بگیریم. بلکه اعمال، رفتار، کردار، اندیشه ها و فرآیندی ،که ما در طول وعرض عمرمون در زمین طی می کنیم، مشخص کننده این هست که کجا می ریم.
پس چرا هواسمون نیست که همه افکار و اندیشه ها و عملکردها و خواسته ها و ... همه و همه چیزهای این ثانیه هاست که تعیین کننده این هست که بعد از این زمین به کجا خواهیم رفت!!!!
هی فلانی... می دانی اینک که در اندیشه های پستی خود سیر می کنی و خود را نیز گوول میزنی چه بلایی در سر نوشت خود می کاری و حتی لحظه ای هم نمی اندیشی که چگونه با دست خود گور خود را می کنی.
هشدار...
کمی به اطراف نگاه کن و مابقی هستی خود را محتاط خرج کن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:11 توسط امید اسکندری
... برای گفتن دیر است
و برای ماندن و برای هر آنچه که حتی در دایره بینایی به عمق تفکر و یا حتی تخیل جاری می شود.
جهان ما ،عاری از هر آنچه راستی و درست کرداری است.
جهانی ساخته ایم بر مبنای همه تفکر پستی و دروغین خودمان ، و همه و همه آنچه که در پیرامونمان به وضوح یا پنهان جریان دارد.
از چه دم می زنم ویا از چه دم می زدم؟ از جهانی بر پایه فطرت پاک بشریت.
کو؟ کجاست؟ کجایند آن مردمانی که بتوان با آنان این جهان را رنگ و بوی فطرت ازلی بخشید؟
نیستند. .. افسوس من بی انتهاست.
بر میگردم به نوشته های چندی پیشم در همین صفحات. نوشتاری با عنوان:
(آنان نمی پرند. آنان پرواز را نمی شناسند که بپرند!)
آری ! خوب می دانم که نا امیدی هم از عدم ایمان است . می هراسم از نا امیدی خودم که سراسر امید م و امید نیز بر نامم بر هستم رنگ پاشیده.
آن هنگام که امید نام نهاده شدم، قرار ما نا امیدی نبود.
خدا ببخشاید مرا. اما چه کنم که در این غربتکده عالم حتی عشق نیز حتی همراه نیز و حتی هم مسیر نیز آن هنگام که می آید ... نمی آید.
به تنهایی در این عالم خرابات سر کردن دشوار است. هیچ همراهی نیست... تنهای تنهایی. شاید هنگامه ای با خود بیاندیشی که هست... و باز در اوج هست نیست میشود و هست می شود و مادام هست ونیست می شو د.
چگونه می توان درون را همچون ظرفی شفاف فرا روی همگان گشود. اما چه سود؟ همگان همانانی هستند که باورت ندارند. همگان ...
خدا می داند...
بگذاریم و بگذریم...
اما خدا جسم ندارد.. حقیقتی است که تا چندی دیگر به او می گرایم .. اما کی؟
ای کاش همین امروز بود.
این سخن نا امیدی نیست. بلکه انتهای امید است. بدون همراه پیمودن این زمین سخت است. من افق را پیموده ام.
من افق را پیموده ام، چه سان در این خرابات بدون دل سر کنم...
برای گفتن دیر است و برای شنیدن نیز.
برای بودن یا برای دل بستن بار دیگر یا هر ثانیه در این بیغوله بیغاره که می تازد همچنان هر ثانیه بر این وجود سراپا هستی حقیقت.
آنچنان قدرتی در سر انگشتانم حس میکنم که می توانم زمین را در کف دستانم خرد کنم.
آنچنان قدرتی در قلبم حس می کنم که می توانم خدا را در آغوش بگیرم و بگویم تنهایم مگذار.
آنچنان قدرتی در تفکرم حس می کنم که عاجزم از فهم این بدبختی زمین و زمینیان آسمان دار.
خدایا... حلالم کن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:14 توسط امید اسکندری
خبرنگار...
امروز روز خبر نگار است...
باید به خبر نگاران تبریک گفت. پس تبریک به همه خبر نگاران... اعم از خبر نگاران و روزنامه نگاران در هر پست و سمتی که هستند. از یک خبر نگار معمولی گرفته تا دبیر سرویسها...سردبیران...مدیران مسول...و همه و همه انان که در این مسیر فعالیت می کنند.
اما به راستی روز خبرنگار را به که باید تبریک گفت؟
به آنان که نام خبرنگار در پسوند شغلی خویش دارند! یا به آنان که تحصیلکرده این رشته هستند!
یا به آنان که به جرم خبری در زندانها هستند.. یا....؟!؟!؟!
نمی دانم. پاسخش با خواننده.
اما من گمان می کنم ... تنها گمان میکنم که آ ن کس که در راه روشن ساختن افکار عمومی، پیرامون ساخت جهانی انسانی تر و بر مبنای معیارهای فطرت پاک بشریت فعالیت می کند ... آری ،باید به او تبریک گفت.
امروز روز خبرنگار است...
آیا آنان که خود این نام را برای این روز در نظر گرفته اند... کمی به واژههای بلند آن می اندیشند؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:52 توسط امید اسکندری
گاه در عین فریاد ، سکوت...
و
گاه در عین سکوت ، فریاد.
اکنون سکوت فریاد کشیده ام
شاید هم
فریاد ساکت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:43 توسط امید اسکندری
فریاد کردم ...
ای مسافر، با من ، از آن زنجیریان بخت، که چنان سهمناک دوست می داشتم، این مایه ستیزه چرا رفت؟
...
بر ایشان مگیر
چنینی گفت و چنین کردم
لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر صافی شد
پای آبله در چمنزاران آفتاب فرود آمدم
بی آنکه از شب تیره نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
این شعر با این مضامین زیبا از درون افکار مردی بر روی صفحات سپید کاغذ نشسته که اینک در جاودانگی به سیلانی رود جریان دارد.
آری او به زمان زمینی ۵ سال است که در جاودانگی می سراید ، اما نه از برای اینکه از میانه این زمین بیرون رفته است. نه از برای اینکه عمر زمینی او تمام شده است... که اگر اینگونه بود ، هر آنکس که می مرد باید میگفتیم که به جاودانگی پیوسته است.
اما شاملو کسی دیگر بود. شاملو مردی از تبار زمانیان بود.مردی از تبار آسمان.
او همین روزها به زمین آمد و هرگز زمینی نشد.
مراسم میلاد او را دوستدارانش عصر روز یکشنبه در مدفن او در محل امامزاده طاهر مهر شهر کرج بر پا کردند.
مراسمی بود سراسر آکنده از نیروهای مثبت ورا زمینی.
من به اندازه همه هستیم عاشقم و آنهنگام که آیه های او را می خوانم لحظه به لحظه با او در آینه های هستی شناور می گردم.
خدا می داند که دلم چقدر برایش تنگ است.آخرین باری که در زمین ملاقاتش کردم و با او دست دادم و بوسیدمش در سالن نشریات داخلی جشنواره مطبوعات سال ۱۳۷۶ بود.
اما این شبها مادام ...
...
از این سکوت رخوتناک آلوده به تنگ آمده ام ...
چه سان بگریزم؟ چه سان بیآغازم در عوالمی که نا گاه من است...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:17 توسط امید اسکندری



