من هزار و صد سال در زمین زیسته ام ...
امروز و فردا را نیز خواهم زیست
آنچه اندوخته ام ، انسان است. من انسان را زیسته ام، انسان را پیموده ام.
نه هر دو پایی را، انسان بتوان نام نهاد که نام همه اینان آدم است.
(عمده مشکل اینجاست که همگان، آدم و انسان را مترادف هم ،نام می نهند و حتی برخی بزرگان هم در نوشتهایشان و یا در کلامشان ،یا در ترجمه هایشان این دو را مترادف و به جای هم به کار می برند.این را به جای او می نشانند و او را به جای این)
چندی بیش، نخواهد پایید ...
همه چیز پیدای پنهان است... باز هم می گویم
آری... پیدای پنهان است.. تنها برای آنان که در مفهوم می زیند ،نه در بی مفهومی مطلق.
اما همگان نیز خواهند دانست... ولی شاید خیلی دیرتر از آنچه باید...
نهایتا ،هنگام بدرود از این خرابه ها ....! و آنگاه ، برای آنان، سفر به خربه هایی متصور است، که این خرابه های زمین، همچون بهشت برین رخ خواهد نمود.
باور ندارید؟!؟؟! افسوس، چاره ای از دست من و ما ساخته نیست....
بنشینید ...! تا لحظه مو عود فرا رسد ،تا آنگاه در شگفت ، در یابید...
اما ،گلایه ای در کار نباشد.. زیرا دگر نه گلایه به کار خواهد آمد ،نه هیچ... و نه هیچ...
بدرود. امیـــــــــــــد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:17 توسط امید اسکندری
دل...
کو؟کجاست؟ به کدامین سو در پی او به تپش برخیزم؟ در کدامین عالم فریادش کنم؟ چه کس می شناسد این گم شده بریده از نای نویده نی را ؟!
یزدان پاک ! صبر را در اندرون حسّم ، به جاودانگی وجودم، قابل دار...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:25 توسط امید اسکندری
برای این همه بیداد ... برای این همه فریاد ...
من تنها سکوت می خواهم ... تنها سکوت
سکوت را بر دریچه دلم می کارم و مینشینم تا فریاد، متولد نای خسته سکوتم شود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:17 توسط امید اسکندری
...وقلم باز دلتنگ است .
دیروز روز قلم بود یا روز قلم شکن؟
امروز چه روزی است؟ روز قلمدان در دست و به دنبال قلم شکسته گشتن؟
امروز روز سوگ قلم است..
روز سوگ قلم
واژه من در این دم متولد شد، ...
در این سوگ، خویشتنم را به خویشتن قلم می سپارم و با سوگ قلم رهنمون
بیابانهای بیغاره می گردم.
چه کس همراه من است؟
قلم شکسته ؟ افسون بیابانهای هرزه زمین؟ بیغاره بیغوله شهر؟ ...
نه...
تنها عشق...
بی او زیستنم مشکوک است... امــــــــید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:33 توسط امید اسکندری




