تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
نه هر دو پایی، انسان نام گیرد.
 

  من هزار و صد سال در زمین زیسته ام ...

امروز و فردا را نیز خواهم زیست

آنچه اندوخته ام ، انسان است. من انسان را زیسته ام، انسان را پیموده ام.

نه هر دو پایی را، انسان بتوان نام نهاد که نام همه اینان آدم است.

(عمده مشکل اینجاست که همگان، آدم و انسان را مترادف هم ،نام می نهند و حتی برخی بزرگان هم در نوشتهایشان و یا در کلامشان ،یا در ترجمه هایشان این دو را مترادف و به جای هم به کار می برند.این را به جای او می نشانند و  او را به جای این)

چندی بیش، نخواهد پایید ...

همه چیز پیدای پنهان است... باز هم می گویم

آری... پیدای پنهان است..   تنها برای آنان که در مفهوم می زیند ،نه در بی مفهومی مطلق.

اما همگان نیز خواهند دانست... ولی شاید خیلی دیرتر از آنچه باید...

نهایتا ،هنگام  بدرود از این خرابه ها ....! و آنگاه ، برای آنان، سفر به خربه هایی متصور است،  که این    خرابه های زمین، همچون بهشت برین رخ خواهد نمود.

باور ندارید؟!؟؟! افسوس، چاره ای از دست من و ما ساخته نیست....

بنشینید ...! تا لحظه مو عود فرا رسد ،تا آنگاه در شگفت ، در یابید...

اما ،گلایه ای در کار نباشد.. زیرا دگر  نه گلایه به کار خواهد آمد ،نه هیچ... و نه هیچ...

بدرود. امیـــــــــــــد

 


[ ]
+
پیدایی در پنهانکده نای
 

دل...

کو؟کجاست؟ به کدامین سو در پی او به تپش برخیزم؟ در کدامین عالم فریادش کنم؟ چه کس می شناسد این گم شده بریده از نای نویده نی را ؟!

یزدان پاک ! صبر را در اندرون حسّم ، به جاودانگی وجودم، قابل دار...

 


[ ]
+
فرزند سکوت
 

برای این همه بیداد ... برای این همه فریاد ...

من تنها سکوت می خواهم ... تنها سکوت

سکوت را بر دریچه دلم می کارم و مینشینم تا فریاد، متولد نای خسته سکوتم شود.

 


[ ]
+
افسون بیابانهای هرزه زمین
 

...وقلم باز دلتنگ است .

دیروز روز قلم بود یا روز قلم شکن؟

امروز چه روزی است؟ روز قلمدان در دست و به دنبال قلم شکسته گشتن؟

امروز روز سوگ قلم است..

روز سوگ قلم

واژه من در این دم متولد شد، ...

در این سوگ، خویشتنم را به خویشتن قلم می سپارم و با سوگ قلم رهنمون                      

 بیابانهای بیغاره می گردم.

چه کس همراه من است؟

قلم شکسته ؟ افسون بیابانهای هرزه زمین؟ بیغاره بیغوله شهر؟ ...

نه...

تنها عشق...

بی او زیستنم مشکوک است...        امــــــــید


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!