ندانستن؟!... عجب راه حل بی مثالی است... افسوس...
...................................................................................................................................
نگاشتن آنگاه که از درونت جاری ميشود ، اگر فهوای عشق را، فرياد کند همان عشقی که برای داشتنش و برای لمسش بايد به عمق ازليت سفر کنی...آنگاه مادام تو را خارج از زمين می پروراند و نگاشته هايت از آن سوی زمين می آيند و تو آنگاه مادام در اوج شناوری و نيز در زمين. شگفت آور است.. من در اين شگفتی، عمق لذت را ... نفس می کشم. اميد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:57 توسط امید اسکندری
هر آنچه مي کشم از آن است که خواسته ام . گر چه نا خواسته بود... و اينک می نويسم با قلمی که تراوشش نای نی من را به اوج نی ازلی پيوند ميدهد . و من با نگاشتن هر دم بر اوج ساکن می گردم و باز می گردم و تا اوج هر دم رخنه ميکنم.... پس نگاشتن قدرتم ميبخشد تا که بتوانم از اين هيولای زمين به هيهات روزها رنگ نبازم و به اوج ابديت ازلم ،عاشق باشم.
من برای عاشق بودنم... چه ها ...چه ها ...و چه ها... که نکشيده ام ، و چه ها که از وجود نببریده ام.و او میداند که عاشق اویم او که به راستی خود هم اوست. و اينک باز مي نگارم و می نگارم و در
ثانيه های خروچ از زمين باز عاشقم...راه خروج... به کدامین جهت.. اینجا جهات به سوی زمینند. امید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:47 توسط امید اسکندری
بی هیچ بهانه ای....
آری... بی هیچ بهانه ایی گم شده ام...
یافته اید مرا؟
من گم شده ام در ثانیه های پوچ این سرای خاکین..
من گم شده ام... ای کاش مسیر خروج از زمین را می یافتم..اما افسوس...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:57 توسط امید اسکندری




