تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
چه را ! به چرای ازلیت ببرم؟
 آری... چه را ! چه چیز را به چرای ازلیت ببرم که ناگفته محو نشوم از همهُ بودن در همهُ هستی؟

                                         ندانستن؟!... عجب راه حل بی مثالی است... افسوس...

...................................................................................................................................

نگاشتن آنگاه که از درونت جاری ميشود ، اگر فهوای عشق را، فرياد کند همان عشقی که برای داشتنش و برای لمسش بايد به عمق ازليت سفر کنی...آنگاه مادام تو را خارج از زمين می پروراند و نگاشته هايت از آن سوی زمين می آيند و تو آنگاه مادام در اوج شناوری و نيز  در زمين. شگفت آور است.. من در اين شگفتی، عمق لذت را ... نفس می کشم. اميد


[ ]
+
می نویسم تا پر شوم
می نويسم تا پر شوم از همه احساس عشقی که در درونم همه چيز است . و من به تمامی عاشقم و عشق به تمامی من است ومن همانم که همو خواسته بود تا باشم ، تا در اين زمين به کردارهای واپسين قبل از زمينم پاسخ دهم.
هر آنچه مي کشم از آن است که خواسته ام . گر چه نا خواسته بود... و اينک می نويسم  با قلمی که تراوشش نای نی من را به اوج نی ازلی پيوند ميدهد . و من با نگاشتن هر دم بر اوج ساکن می گردم و باز می گردم و تا اوج هر دم رخنه ميکنم.... پس نگاشتن قدرتم ميبخشد تا که بتوانم از اين هيولای زمين به هيهات روزها رنگ نبازم  و به اوج ابديت ازلم ،عاشق باشم.
من برای عاشق بودنم... چه ها ...چه ها ...و چه ها... که نکشيده ام ، و چه ها که از وجود نببریده ام.و او میداند که عاشق اویم او که به راستی خود هم اوست. و اينک باز مي نگارم و می نگارم و در

ثانيه های خروچ از زمين باز عاشقم...راه خروج... به کدامین جهت.. اینجا جهات به سوی زمینند. امید.


[ ]
+
بی هیچ بهانه ای
 

بی هیچ بهانه ای....

آری... بی هیچ بهانه ایی گم شده ام...

یافته اید مرا؟

من گم شده ام در ثانیه های پوچ این سرای خاکین..

من گم شده ام... ای کاش مسیر خروج از زمین را می یافتم..اما افسوس...


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!