از هیچ گلایه نمی کنم .. از هیچ ، چون هیچ هم نمی ارزد خاکی که از آن برآمده تنم.
چشمانم در سرای کاسه سرم بی تابی میکند برای تنها یک مفهوم که از آن بر آمده جانم.
... و آن چیست به جز عشق ! ای آفریدگاران عشق ! ای همه هستی من.
و تو همه هستی منی که بی مهابا با تو هر ثانیه به گفت و شنودم و تو خود میدانی ...
و جانم از توست . بی تابم در پی تو ، بی تابم و تو می دانی چه سان بی تابم.
چشمانم ، قلبم و همه هستی ام بی تاب توست ای همه هست وبود و نبودم.
می دانم که در منی ... در هر گوشه از نینوای دلم پی تو می گردم
خدای من. پروردگار وجود وام گرفته از تو.
و تو ... تنها تو هستی که میدانی چه میگویم .
میان من و تواست. این تنها میان من و تو است ای همه عشق و نوای من.ای همه آزادی ام.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:56 توسط امید اسکندری
خدای من سپاس.
برای چشمانم که به عمق این زیباییها خوشبختی را حس می کند و استنشاق می کنند همه هستی من همه و همه این خوشبختی را .
آفرینشگر اعظم تو را برای همیشه هست و هستی سپاس .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:27 توسط امید اسکندری



