صدایی از حقیقت! بدر جست...
نیالودن مکان به این صدا را هیهات کنید...
مبادا ! زمانه و مکانه ٬ آلوده به صدایی شود که از بن حقیقت جاری گشته...
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای زمینیان٬ آی زمینیان
هشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار.. مبادا آلوده شوید...!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:7 توسط امید اسکندری
یا من سر سکوت ندارم یا زمانه ٬خاموش خاموشیان است..
یا من غریبم ٬یا اینجاییان غریبانند که همه را بر خود گرفته اند. آنروز که به خانه آمدند و مهمان شدند ٬ماندن را تر جیح دادند.
من غریبم٬ یا اینان غریبان خانه اشغالگرند؟!؟!
دلم بی نهایت اشک به سوی دیدگانم ارسال گردانیده..
مادام در راه است..
کی فرو ریزد!
... نمی دانم!
امید اسکندری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:1 توسط امید اسکندری
یک دنیا بود ...یک دل بود..
یک خدا بود یک آدم بود یک ...
من بودم و یک جهان یک جهان بود و یک عشق...
یکی که گفت: به دل شکستگان نزدیک است...
و من نیز که دلی شکسته در درون همان ،یک سینه دارم ،در همان، یک دل ، یک عشق که عجب شکستگیی زیباییست..
وه... روزی که فریاد می کنی ! هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای !! کجایی تو که گفتی به کوی دلشکستگان نزدیکی ... کجایی پس؟!؟!؟!
آخر دلم شکست و از تو پیدایی نیست... آخر تو چرا نیستی .. مگر نگفتی به شکستگان دل نزدیکی؟؟؟
همان روز در حالی فریاد می کشی که نمی دانی نتنها به کوی تو نزدیک است بلکه در آشیان جان تو نشسته است...
آری .. به همو قسم که اینچنین است...
ور نه چگونه میشود با دل شکسته اینچنین زیبا، زیست..
چگونه می شود دل بشکند و اینگونه پرواز کند...
بی انصاف، ! او در توست٬ در درون توست..
و من نیز...
و باز یک دل بود ، یک شکستگی..
یک بغز و یک گلو... ... یک گلو و یک فریاد ..... فریاد ...فریاد...فریاد...
یک فریاد و یک عشق... یک دنیا... یک همهمه٬ یک جنجال درونی که نشات از عشق دارد..
یک عشق وسرا پا عشق ..
و همان فریاد نهفته درون گلو و باز ٬با همه جانم فریاد میکنم عشق را که من بی گمان عاشقم .. عاشق.
خدای من تو را هر زمان فریاد میکنم که تو عشق بی چون و چرای منی و همان که تو به خویش خویشتنم داده ای که قدر می دانم همیشه و قدر می دانم و با همو رهسپار کوی تو می شوم و من به کوی تو خواهم رسید...
ستاره من نیز در کنار ستاره تو است.. روزی پرواز خواهم کرد با همو با همه عشق تو که در خویشتن جاری وجودم به همه عشق بخشیده ام ...
اما امروز دلتنگانه برای تو بی تابم...دریابم...زودتر دریابم که از دلتنگانه تو٬ به ستوه آمده جانم و توان شکایت ندارم..
دلتنگانه اشک می ریزم و دلتنگی را در سنگ می کارم ..
بیا تا آنروز که باد ، نشوید کند و کاو سنگ دلتنگ ،نوشته شده را. امید اسکندری.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:47 توسط امید اسکندری
در این مخلص خاموشان ... ، نور عجب وحشتناک اتقاقی است.
سپیده در این سیاه جامگان اندیشه بس غریب است...
و عشق در این خرابات سرزمین بیل و کلنگ عجب مظلوم است.
خدای من دلم تنگ تواست. رهایم مکن.
امید اسکندری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:24 توسط امید اسکندری
همان روز که دنیا به شعر نامهربان شد . همان روز که شاملو رفت..
همان روز بود٬به خاطر داری؟ همان روز دگر نا امید شدم. به همه چیز و همه کس..
و آنگاه که سنگ خوابگاه جسمانی او نیز در ز یر تبرزین نا بخردیها می شکند...
چه باید گفت؟ و آیا از این زمانه باید عشق طلب کرد؟ مهر طلبید؟ باید امید داشت؟
من از آن روز که شعر مرد٬ در این بیغوله بیغاره غریب غربت گشتم٬ و میگردم ... . و گویی اینجا جای مشتی تبرزین خاک وگل وسنگی است..
شاملو دیروز در چرخه زمین سرکی کشید و رفت..
او بسان من بیچاره که مجبور به ماندن نیست و این شانس اوست که از من زودتر بدین خرابات آمد و برای من جز تحمل هیچ سخن دیگری یافت نمی توان شد.
بیچاره من
و خوشبخت شاملو
شاملو ٬ آمرزیده باد روح پاک و مصفایت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:0 توسط امید اسکندری



