همتادیزبخهاثباخصادزخهزباثصبمنتیسمکهتدکضثصخهصاثاثصزاثصضبایهعباخثصابخهثتبهختقثبحخهاثب
!!! می بینید چه بی مفهوم است خطی که در بالا بر صفحه کاشته ام؟!؟!؟! می بینید؟
به همین بی مفهومی است زندگی... اگر!
اگر عاشق نباشید و اگر عشق همه چیز و عشق همه حضور نباشد...
به همین بی مفهومی است آمدن به این خاک کده پست..به این بیغوله بیغاره... اگر
اگر ... و تنها اگر...
عاشق نباشید.
و من خوشبختم... خوشبخت ... خوشبخت ... خوشبخت ...
تنها وتنها ... و تنها... برای عشقی که در تک تک سلولهایم برای خویشتن خویش عشق جاری است..
در نفسم جاری است.. در نگاهم... در قلمم... در وجودم.. و حتی در سکوتم... /امید/
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:12 توسط امید اسکندری
دلم فقط سکوت می خواهد...
این بیغوله تعطیل است...
لطفا در نزنید...
لطفا مزاحم نشوید...
بیغوله ما تعطیل است. تعطیل است...
از اکنون تا همیشه...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:11 توسط امید اسکندری
دلم پر است از واژه های ناب عشق.
خدای من! تو سرشارم ساختی از عشق.
سپاس تو را ، تا ابد.
و تنها یک خواهش.
تا ابد عشق را از اندرونم و درون رگهایم دور نساز ..
که من بی او هیچم.
همین یک خواهش.
سپاس.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:56 توسط امید اسکندری
فریاد نای را به هزار تووی دل بردم...
و چه اشتباه بزرگی بود این عمل...
دل فریاد بود..
یکپارچه...
همیشه گمان من این بود که دل تنها پر از خون است..
لیک دیدم، با چشمانی که سرشار بود از شگفتی ،... دل سراسر فریاد بود...
فریاد هایی که رنگ خون داشت ..
بووی خون داشت..
فریاد هایی که از درون خون می جهید...
چشمانم از حیرت گریست و در آن میانه اشکهایم که در درون خون می ریخت با فریاد بر صورتم
می پاشید...
عجب حیرانه ای بود ،خدای من.
امید .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:51 توسط امید اسکندری
دایره زیبایی است. ...
لیک ، ای کاش به جای این آدمیان...
که مالک این دایره زیبا ، می پندارند خویش را...
ای کاش ، ای کاش
گونه ای دیگر به خلقت می رساند ، مالک الملک اعظم.
ای کاش...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:33 توسط امید اسکندری
... و چگونگی روزنامه نگاران را با بیگانگی اصول اخلاقی در شگفتم.
و چه سود...
سالهاست که بیگانگی روزنامه نگاران را با قلم متعهد در شگفتم...
و چه سود...
چه سود از افسوس سالها سالهایی که گذشته است
و نیز
چه سود از این همه شگفتی که همه ثانیه های این روزها مرا به شگفتی وا می دارد.
و عجیب که این همه شگفتی بسی جای شگفتی دارد...
امید سکندری.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:40 توسط امید اسکندری
آسمان آبی چه خاطرات فراموش شده ای را در ثانیه های خاکستری خود می بارد.
و بارش به ته زمین می رود. ...
ثانیه های خاکستری آسمان که در زمین خاکستری فرو می روند...
چه می شوند؟!
می دانی؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:57 توسط امید اسکندری
... اندوه از ساعتها...
دریغ از عقربه ها..
ساعتها عمر را می بلعند
و ثانیه ها به هضم می رسانند و
ثانیه از پس ثانیه ایستایی ندارد و باز ساعت می رسد و باز ساعتها عمر را می بلعند
و همچنان چرخه دقایق شاهد این بلعیدنها و هاضمه هاست...
و من و تو و ما در درون همین بلعشها.
ای کاش بلعیده نشویم... زیرا ثانیه ها جفاکارترند از آنکه به ما رحم کنند تا هضم نشویم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:28 توسط امید اسکندری
... سپیدی است یا سیاهی...
تو کیستی ؟ سیاه جامه ای که رنگ سپیدی به خود نشانده ای؟!
یا سپید جامه ای که اغراق سیاهی در درون داری؟!
این روزها جز سپیدی سیاهگان و سیاهه سپیدگاه چیزی دیگر نمی یابم...
چه کنم؟ چگونه خلاصی یابم از این افکار جاری که مادام بر سترگ جانم می کوبد. نمی توانم بی خیال از این هیاهو بگذرم.
نمی توانم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:15 توسط امید اسکندری




