روشنایی ناموزونی است. از این همه نور نا موزون چه سود ؟
من خود در تنگنای جانم به افسردگی خیالات تفکر به سر می برم. چرا این هیاهوی روزگاران مجال نفس کشیدن به نایم را نمی دهند...
خدایا. دیگر چگونه بگویم؟
چه سخت است که گاه جز فرار از زمین چاره ای دیگر نیست!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:36 توسط امید اسکندری
کوک نبودم!
نواختندم.صدایی که بر آمد ... زشت خواندند!
به دست استادم ندادندم. کوکم را نپیچاندند، سفت نشده نواخته آمدم.
تقصیر من چیست؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:4 توسط امید اسکندری
خفته ای در باغ! یا در بیغوله ای که مادام تخیل باغ را برای تو تمرین می کند؟
نگاه کن!
باغ نیست.
بیغوله ای است که تخیل ناگاه و درمانده تو، باغ می پنداردش.
نگاه کن.
شاخساری که تو اویزان می بینی اش در باغ ، تکه های متعفن مردارهایی است که از دار اویخته شده.
همان داری که در همین بیغوله ها ، در آن سالها که آسمان خورشیدی نبود، زیر را به بم می آویختند.
نای را به سمباده می ساییدند ، هنجره را به پتک می کوبیدند و گلو را به خشم طناب می نواختند.
این همان بیغوله ای است که امروز تو در آن خفته ای و خواب پریشان باغ را در رویای واقع پندار خویش
می بینی.
بیدار شو ، بیدار شو .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط امید اسکندری




