تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
گاه فرار از زمین تنها مجال پیش رویم می نماید.
 

روشنایی ناموزونی است. از این همه نور نا موزون چه سود ؟

من خود در تنگنای جانم به افسردگی خیالات تفکر به سر می برم. چرا این هیاهوی روزگاران مجال نفس کشیدن به نایم را نمی دهند...

خدایا. دیگر چگونه بگویم؟

چه سخت است که گاه جز فرار از زمین چاره ای دیگر نیست!


[ ]
+
من نواخته نای ناکوکم.
چگونه شد که نواختند مرا؟

کوک نبودم!

نواختندم.صدایی که بر آمد ... زشت خواندند!

به دست استادم ندادندم. کوکم را نپیچاندند، سفت نشده نواخته آمدم.

تقصیر من چیست؟

 

 

 


[ ]
+
باغ نیست،بیدار شو.
 

خفته ای در باغ! یا در بیغوله ای که مادام  تخیل باغ را برای تو تمرین می کند؟

نگاه کن!

باغ نیست.

بیغوله ای است که تخیل ناگاه و درمانده تو، باغ می پنداردش.

نگاه کن.

شاخساری که تو  اویزان می بینی اش در باغ  ، تکه های متعفن مردارهایی است که از دار اویخته شده.

همان داری که در همین بیغوله ها ، در آن سالها که آسمان  خورشیدی نبود، زیر را به بم  می آویختند.

نای را به سمباده می ساییدند ، هنجره را به پتک می کوبیدند و گلو را به خشم طناب می نواختند.

این همان بیغوله ای است که امروز تو در آن خفته ای و خواب پریشان باغ را در رویای واقع پندار خویش

 می بینی.

بیدار شو ، بیدار شو .


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!