سرد است !
استخوانهای اندرونی قلبم ترکیده است!
وحشتناک است. سرمایی بس سترگ در جاری جامعه ، رودهای عاطفه را به یخچالهایی مبدل ساخته و خورشید ، تنها مرحم این ویرانه های قندیل بسته منجمد ...
خورشید قهر است!
مظهر عشق که بر این قندیلها... که بر این یخچالها...
نه...نه...
امیدی نیست..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:48 توسط امید اسکندری
قلم بر دست می چرخد
اشک بر کناره چشم ،آه بر گوشه ای از گلو ، غم در انتهای چشم ، خستگی بر سراپا ،
ناله بر دهان ، و انده بر تمامی قلب...
دلتنگی بر ریشه های جان ، و جان که ملول است از بی او بودن.
شکوه سبزینهای تنم گم شده است.
غرور لبخندهای کودکانه ام ناپیداست..
به آ گهی در آورم ،گمشده های خویش را
بل! که کسی در بیغوله ای دیده باشدشان!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:12 توسط امید اسکندری
گاه فشار روزگار زمینی بسیار زیاد می شود. چه می شود کرد.
جریان فعالیت یک رونامه نگار شاید این مجال را می رباید که بیشتر در خود سفر کند یا بیشتر به خود بیاندیشد.
کمی انطرفتر از جریانهای اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و غیره زندگی به گونه ای دیگر جاریست.
اگر اندکی بایستیم احساس می کنیم که از زمانه عقب می افتیم .شاید هم از اطرافیان از دوستان از فامیل از این و از آن..
هیچگاه با خود اندیشیده ایم که ممکن است از خودمان عقب بیافتیم..
کمی فکر کنیم بد نیست..
از این و از آن عقب افتادن برایمان مهم است... چگونه میشود که از خودمان عقب افتادن برایمان اصلا مهم نیست...!!!
به راستی این مهم .. چرا هیچگاه در تفکرمان جای نمی گیرد...
هی...
از خودمان عقب افتاده ایم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:22 توسط امید اسکندری




