برکه هایی که ساکتند..ونیلوفرها...
جمعه شانزدهم آذر 1386
کلمات که در دستانم می رقصند و در داستانکم به هجو می آیند.. ....
...و نگاهی که به اشک می لغزد ، و من که پیوسته می نگرم و تو که پییوسته آب می شوی در
لا به لای داستانکها...
آیا هنوز شیشه ها نشکسته اند؟
هنوز تخیلها می خرامند و جای جان می گیرند؟
من نیلوفرها را دیده ام... روی سکوت برکه ... آرامش غلیظی دارند .
آیا هنوز در انتظار آنچه هست، باید هست را شرابِ نیست خوراند؟
... و نیلوفرها که چه انتظار می کشند و به غلظت آرامش برکه دل خوش دارند.
و این انتظار بی نظیر نیلوفرها برای ارامش برکه
...عجب عاشقند این نیلوفرها..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:2 توسط امید اسکندری
زمزمه نوازشها
شنبه دهم آذر 1386
... موج مادام بر ساحل می خروشد و مادام ماسه ها را نوازش می دهد...
چه غم که گاه گاهی خروش موج ، سیلی شود بر پوست نارنجی ماسه ها ؟!
غمی نیست...
نارنجی ماسه ها ایام خوش نوازشها را مادام زمزمه میکند .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:0 توسط امید اسکندری




