...سرانجام شهر يخ بست...كوچه ها يخ بست..!
شيرهاي آب يخ بست.. ديوارها يخ بست!
لكه هاي آب روي شيشه هم يخ بست !
ايران تعطيل شد!
شهرها تعطيل شد،مدارس ، دانشگاهها و حتي اداره ها هم تعطيل شد.!
و دانشگاهها!... همه و همه تعطيل شدند.
سرما شهر را فراگرفت..
ا... آن روز چه؟!
همان روز كه دلها يخ بست! آنروز حتي احدي نفهميد!
چرا كسي حتي خبردارهم نشد كه دلها يخ بست؟!
مدتهاست كه دلها يخ بسته است..
اشكها پائين آمد و روي گونه ها يخ بست....حتي از چشم سرازير نشده ، درون پلكها يخ بست...
اما هيچ كس را هم خبردار نشد ...!
هيچ جا تعطيل نشد! حتي مدرسه هاي ابتدائي هم تعطيل نشد!!
دلها كه يخ بست... اشكها كه سرازير نشده درون پلكها يخ بست...
... و هنوز يخها آب نشده... و هنوز هم شهر تعطيل نشده... مدرسه ها باز است...
و هنوز هم هيچ كس را خبر نشده...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:31 توسط امید اسکندری
واژه بی نظیر وجودم تعریف شد...
چه کس فهمید فهمید مرا؟
این سوالی بود که همیشه با خویش از خویش پرسیدم و هیچ نشنیدم..
بی آنکه حتی ..
جواب همینجا بود..نه! در پس پرچینها .. نه!
همینجا.. در نزدیکی رگهایم..
دیروز به دنبال جریان خونم می گشتم..آخر قلبم که به تپش افتاده بود فهمیدم که دلم گرفته ..
در توو تووی دلم به دنبال گرفتگی می گشتم
...
چشمم که خیس شد..گونه هایم را که اشک گرفت! بغض که در گلویم افتاد..
تازه فهمیدم که عجب!
سوالی که مادام با خویش از خویش می پرسیدم...چه کس فهمید مرا؟!
جوابش در نزدیکی رگهایم بود..
اگر قلبم به تپش نمی افتاد که نمی فهمیدم دلم گرفته است..
هزار تووی دلم را اگر نمی جستم..
جواب ..
همیشه ساده است..اما همان سهل ممتنع...
کس نباید بفهمد مرا.. من باید بفهمم کس را...
کس همان من است.. دیگری نیست..
جوابی ساده .. اما سهل ممتنعی بود...
پس تنهایی نیز همان من است و من همان تنهایی..
پس خدا منم.. و من خدایم...
و دانستم...
من عاشقم و عشق من است .. بی هیچ رنگی بی هیچ خواسته ایی بی هیچ تمنایی..
حتی بی هیچ تصویری..
و قلبم از تپش افتاد ...
راستی... به دنبال چه بودم ؟!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:55 توسط امید اسکندری




