رگهای استخوان
شنبه شانزدهم آذر 1387
من از این همه که می آید گاه و بی گاه بر پیکره تنم نالان نمی شوم.دلم می گیرد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:49 توسط امید اسکندری
خدایا! با این همه سر فرو خورده ها در رگهای استخوانهایم چه کنم؟!
خدایا! دگر بس نیست؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:49 توسط امید اسکندری
تمام تمام يافته شده من.
جمعه هشتم آذر 1387
نفهمیدم چه شد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:14 توسط امید اسکندری
زمان گذشت و به انتها رسید. آنچه گمان می کردم انتهایی ندارد.
ولی داشت
... و همه چیز تمام شد. رویا تمام شد.
و... من تمام شد.منیت تمام شد... و من نیز.
و اینک که در تمام زمان تمام شده خویشتن تمام یافته، می زیم... عجب احساس حقارتي شگرف دارم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:14 توسط امید اسکندری
اینم یا آنم ؟
چهارشنبه ششم آذر 1387
... به راستی من که هستم و اینجا کجاست؟
این روزها مادام از خویش می پرسم.
عجب سوال دشواری است... بی پاسخ.....
من کیستم؟
شاید یک پشیزی از خروارها آلودگی در دنیایی سراسر گناه ، ومن آکنده از گناهان این بیغوله!!!
یک آدم که گناهانی باخویش می کشانم ؟یا یک کوه از گناه که آدمی را با خویش حاملم؟!!
اینم یا آنم ؟
بار الهی ! من کیستم؟!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:39 توسط امید اسکندری
کلوخ
سه شنبه پنجم آذر 1387
کلنگ و تیشه از آسمان می بارد. تکه آجر و کلوخ.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:2 توسط امید اسکندری
از این میانه، ای کاش به جای کلنگ و تیشه ،کلوخ بر سرم می نشست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:2 توسط امید اسکندری




