خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 توسط امید اسکندری
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بخوابم.
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط بگریم
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط سکوت کنم
گاه و بی گاه دلم می خواهد فقط ...
اما اینک دلم فقط می خواهد به زمین بسپارندم و مرحومم کنند.اینک فقط دلم روحم را میخواهد.
اینک فقط مطلوب روحمم. بی هیچ جسمی.
از همه سنگینی که در لابه لای سلولهای گوشتی تنم احساس می کنم خسته و نالانم. روحم را بی هیچ جسمی می خواهم. آزاد. رها. تنها...
خدایا روحم را به من هدیه کن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:17 توسط امید اسکندری
و ما چه به آنها می دهیم؟ و آنها چه به ما خواهند داد؟!
و عقده هاست که پیاپی هم بر پهنه این آسمان می نشیند و ابر که مادام نیامده ،می بارد و افسردگی است که همچنان نتیجه میدهد و به عمق می رود تا کارساز شود برای یک نبودن عریض.
معروض می شود و مقروض این دستان تنهای خسته که بی هیچ در همین هیچستان بر پهنه هیچ ،چه بیهوده می پیچد...
آسمانی از هیچ تا هیچ در لابه لای هیچستان دلم تا هیچ پهنه دارد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:5 توسط امید اسکندری




