تبليغاتX
روزنامه نگار
روزنامه نگار
سخن با خود خویشتن
روزنامه نگار

اینجا مخلص گاه به گاه من است که با نگاشته های پراکنده و افکار در به در وا مانده از این روزگاران تهی، با خود خویشتنم در میان میگذارم . اینجا سرای خلوص افکارم است.
روزگارانی دیگر باز هم خواهیم دید یگدگر را در صفحاتی دیگر..شاید از جنس کاغذ..اما با همین نگاشته ها و با همین قلم و با همین افکار..جاری در حقیقت ..تنها حقیقت...
امید اسکندری. روزنامه نگار و مدرس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
حنجره خاموش است
خالی شده ام

از هرچه کلمه

از هرچه لغت.. از هر چه صدا

می گوید،  (تنها صداست که می ماند )

و اینک که نه صدا است نه کلمه نه لغت

نه حنجره

بمانم که چه ؟!

می روم تا صداهای مانده ، ماندگار شود

نمی دانم ! شاید هرگز هم ماندنی نداشتم که ماندگار بماند

 پس بروم

شاید با خاموشی ماندگار تر باشم

هنجره خاموش است.


[ ]
+
میلاد
مقدمه نمی خواهم..

نه تیتر می خواهم و نه لید

یک کلام کافی است

میلاد

و امروز همان یک کلام است که در جهان علت بود

 

میلاد سکوت ، فریاد ، زمزمه

عشق ، پاکی

سرور ، سرود، نوا ، شعر

شعور ،

قلم

خدا

دنیا یک کلمه بود

و خدا آفرید تا بهانه ایی برای ادامه خلقت یافت شود

 و خدا آفریده شد

 

 


[ ]
+
روحم لابه لای این همه لولا
زق زق می کند کف دستهایم

اشک می بارد از سر انگشتانم و سرود ..

زق زق  میکند کف چشمانم... ته مژگانم ، عمق نگاهم

من حی وانم   حی وانم

۲ پا دارم و ۲ گوش

اما لالم.... لال لام

به جایش ۲ دست دارم

۱۰ انگشت و در هر انگشت زبانی که لال نیست

و از صبح تا شام خسته ام می کنند

اخر من لالم.. لال لام

و تنم ملول است

و روحم در لابه لای این همه لولا ...

چه کنم که من لال لالم ؟

به انگشتانم نهیب می زنم با کف دستم که هنوز زق زق می کند

که خاموش

وباز این زبانم که لال لال است و این انگشتانم که گسیخته افسارند و ...

بازی با کلمات کار زبان انگشتان است...

انگشتانی که گرچه حی وانند

اما خاطرات نارنجی روی پوست خود را فراموش کردن نتوانسته اند..

وعذر

من لالم... لال لام

و هنوز کف دستانم زق زق می کند

و هنوز اشک انگشتانم سرازیرند

 

 


[ ]
+
بدنها و جمجمه ها
سوالهای مسائلم را در کدام مایع یا جامد یا بخار ! می توان حل کرد؟

آنگاه که فریاد به جایی نمی رسد و  تنها جسم از روح بدر می شود ، یا بدنهای کبود و پاهای شکسته و جمجمه های خرد شده  حاصل می شود  چه باید کرد؟! اشکهای بر گونه سیلاب شده.. مادران همچون مار به خود پیچیده..ثانیه های ساعت شده ،ساعتهای روز  و روزهای همچون هفته و هفته های

ماه پنداشته و سال انگاشته ی  پر از انتظار................................

 چه می شود؟!

و حاصل ؟

روزگاری آدمهایی چه زیبا..چه مسرور.. چه پر هدف... در میدانی مژلول ..یادتان هست...؟

و چیزی حاصل شد..

و امروز..

و باز..

آیا حاصل شدن.............. ؟!؟!

کمی بیاندیش!

این است آنچه می خواهیم؟یا می خواهیم آنچه نمی دانیم؟

یا نمی دانیم آنچه حاصل می شود؟ یا می شود به خودی ؟

پس بهتر که بدنها و جانها و جمجمه ها و اشکها و انتظارهای مادران بی چاره و دست و پاها و... را نگه داریم تا زیباتر.. در مکانی مثمر ثمر تر به خرج خراج بگذاریم..

من همه را دیده ام.. کشیده ام...

و حاصل... چند قصیده کوتاه.. شاید نامی که ...... می نهندش..

شاید هم هیچ..


[ ]
+
من و تو و هیچکس
هیچکس اما همه کس

همه کسی که هیچکس نام دارد و نامی که هیچکس نمی شناسد.

او کیست ؟ که در درون من فریاد خاموشی را سر میدهد و کر می کند لاله ی گوش اندرونی سلولهای قرمز رنگ درون بطن چپ قلبم را!

شاعر مشاعیر خسته ی  تک یاخته های بطن راست مغزم.مشعور مشاعیرم.


[ ]
+
دالان
دالانهای بی انتهای زمان در کدامین قرارگاه به سروش سر چشمه های اصلی ذات خواهند پیوست؟!

به دنبال این سوال بودم که مخ از کف داده ،جان از دست داده ،روح از جان داده ،جان از جهان افتاده، در کفی ترین سالن دالانی قیر اندوده ... تنها تاریکی پیوسته ایی حاصلم شد.

... و من در میان نمی دانم کدامین دالان ! از میان این همه دالان گم شده ام!

من...امید...


[ ]
+
تناقض
ایستاده ایستاده ایستاده

نگاه می کرد ، رخ فرو می بستم..

بدرود..

کار ساز نبود...

کاری نبود که ساز باشد و سازی نبود که بنوازد و نوازنده ایی نبود که ساز را نوازش دهد و نوازشگری نبود که بود را مفهوم بخشد و مفهومی نمانده بود که زندگی ساز کند و باز، و باز...

 سازی نبود که سازگار باشد...

آسمان و من و خدا

تنهای تنها...

اینجا جایی نبود که بدان دل بندم و دلی نبود که بدان آسمان بیاویزم.. زمین سرد بود و خشن..

سنگ بود و کلوخ .. ریگ بود و ریگی...

اینجا محفل ریگ بود و ریگیان..

من نه ریگ بودم نه از تبار ریگیان

من خاک بودم و از تبار آسمانیان

پر از تناقض های آشکار

و باز من بودم و خدا و آسمان

و دلم که پر بود از شکوفهای  رخ فرو بسته

همچون من..

و باز این تنهایی

و تنها این پرسش !

گناه من تنهایی بود یا تناقض؟

من گناهکار بودم یا گناهکار من بود.

من بودم؟ یا بود ، من؟! کدامیک؟

 کدامین آواز سر داده شد که من نرقصیدم؟!

 من رقصیدم..

باز هم رقصیدم.. با باد رقصیدم با موج با شعر رقصیدم ... با تو، رقصیدم

و با خدا ...

وباز من بودم و خدا و آسمان

و کس نبود. رخ فرو گرفتم از هیچکس

خود فرو بستم در خود و با خود ... اینبار رقصیدم

با خاطرات نارنجی بادها

با خاطرات نارنجی ماسه ها

با خاطرات نارنجی خاطره ها ،   چشم بسته رقصیدم

و هنوز نگاه می کرد.. و هنوز رخ فرو می بستم

ایستاده ایستاده ایستاده

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!