خیس خورشید
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
ببار
این که گفتی باز هم بگو
حسی غریب بر سرانگشتانم نشسته است ،... گویی جانم را به فریاد هرزه ...
خشک،خشک...
آب می دهد..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:55 توسط امید اسکندری
این که گفتی باز هم بگو
حسی غریب بر سرانگشتانم نشسته است ،... گویی جانم را به فریاد هرزه ...
خشک،خشک...
آب می دهد..
چه گفتی؟!
بگذار خیس خیس در نمناک این بیابان ...
آب بکارم
گریزی نیست
و گزیری
سرنوشت خورشید، خورشید
سرنوشت غروب ، غروب
و سرنوشت عشق...
من تا خیسی خورشید
من تا نمناکی بیابان...
...یافتی اگر مرا ! بگو که در انتظارت مرداب شدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:55 توسط امید اسکندری
و چه ماند ؟
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
سروش شرزه آسماني ،
جستكي...
و ديگر هيچ
و چه ماند؟
همچون هميشه بيغوله هايي بيغاره
افسانه هايي افسانه
و من كه همچنان سوالم در كناره لبانم كه از خشكي تركيده ، ترك برداشته است...
اين سراي بيغوله هاي بيغاره در كدامين وادي رنگ آبادي مي گيرند؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:52 توسط امید اسکندری
جستكي...
و ديگر هيچ
و چه ماند؟
همچون هميشه بيغوله هايي بيغاره
افسانه هايي افسانه
و من كه همچنان سوالم در كناره لبانم كه از خشكي تركيده ، ترك برداشته است...
اين سراي بيغوله هاي بيغاره در كدامين وادي رنگ آبادي مي گيرند؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:52 توسط امید اسکندری
غروب
سه شنبه دهم شهریور 1388
سیمای شرمگین غروبی تنها
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:53 توسط امید اسکندری
شهامت شهام
شرارت شراب
شفاعت نماز
و غروب همچنان غمگین است
آیا سرنوشتی بجز غروب برای غروب متصور است؟!
آیا غروب در لباس درخشنده طلوع پدیدار خواهد گشت؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:53 توسط امید اسکندری
باورت نمی شود
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
سلام. حال همگی ما خوب است
و زندگی، آنچنان منطقی جاری است، که باورت نمی شود!
عق می زنم! از این همه منطق جاری، که آسمان زندگی را پوشانده است
یاد روزهایی که احساس، بهانه تمام زندگی بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:11 توسط امید اسکندری
نیزارها
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
نیزارها
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:41 توسط امید اسکندری
غروبها .... و طلوع هرگز نیامد
و نیزارها
همچنان در انتظار سپیدی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:41 توسط امید اسکندری




