باغ نیست،بیدار شو.
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
خفته ای در باغ! یا در بیغوله ای که مادام تخیل باغ را برای تو تمرین می کند؟
نگاه کن!
باغ نیست.
بیغوله ای است که تخیل ناگاه و درمانده تو، باغ می پنداردش.
نگاه کن.
شاخساری که تو اویزان می بینی اش در باغ ، تکه های متعفن مردارهایی است که از دار اویخته شده.
همان داری که در همین بیغوله ها ، در آن سالها که آسمان خورشیدی نبود، زیر را به بم می آویختند.
نای را به سمباده می ساییدند ، هنجره را به پتک می کوبیدند و گلو را به خشم طناب می نواختند.
این همان بیغوله ای است که امروز تو در آن خفته ای و خواب پریشان باغ را در رویای واقع پندار خویش
می بینی.
بیدار شو ، بیدار شو .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط امید اسکندری




