ملولی که ملولم!
چهارشنبه بیستم دی 1385
قلم بر دست می چرخد
اشک بر کناره چشم ،آه بر گوشه ای از گلو ، غم در انتهای چشم ، خستگی بر سراپا ،
ناله بر دهان ، و انده بر تمامی قلب...
دلتنگی بر ریشه های جان ، و جان که ملول است از بی او بودن.
شکوه سبزینهای تنم گم شده است.
غرور لبخندهای کودکانه ام ناپیداست..
به آ گهی در آورم ،گمشده های خویش را
بل! که کسی در بیغوله ای دیده باشدشان!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:12 توسط امید اسکندری




