دیروز
شادی سرور
امروز
خالی
حتی بی آنکه سرودی بشنوم
بی آنکه غروری داشته باشم
بی آنکه سروری داشته باشم
و تو و من و همه لحظه هایی که در این خرابات طی کردیم
بی آنکه به سرودهای وا پسین لحظات درونمان رسیده باشیم
بی آنکه حتی زمین را بفهمیم
اما نه!
زمین که فهمیدنی نیست
زمین خوردنی است
پوشیدنی است
لمس است
فردا
در دنیایی از نمیدانمهایی که نمیدانم باید با آنها چه کنم
چمیدانمهایی که تنها بر چمدان تاریخ خواهم ریخت
اما آیا واقا به راستی همین بود؟
او که برد! .... برد؟!؟!
او که باخت! ...باخت؟
او که مرد!.... مرد؟!
و نمی دانم
و نمی توانم
فقط مید انم که نمی دانم.
تو میدانی؟!
باور داری که می دانی؟!؟!
باشد تا بلکه روزی نیاید تا تو هم بدانی که نمیدانی..
امروز
فردا
شاید هم در آغازین ثانیه های مردن
و همین.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:40 توسط امید اسکندری




