واژه بی نظیر وجودم تعریف شد...
چه کس فهمید فهمید مرا؟
این سوالی بود که همیشه با خویش از خویش پرسیدم و هیچ نشنیدم..
بی آنکه حتی ..
جواب همینجا بود..نه! در پس پرچینها .. نه!
همینجا.. در نزدیکی رگهایم..
دیروز به دنبال جریان خونم می گشتم..آخر قلبم که به تپش افتاده بود فهمیدم که دلم گرفته ..
در توو تووی دلم به دنبال گرفتگی می گشتم
...
چشمم که خیس شد..گونه هایم را که اشک گرفت! بغض که در گلویم افتاد..
تازه فهمیدم که عجب!
سوالی که مادام با خویش از خویش می پرسیدم...چه کس فهمید مرا؟!
جوابش در نزدیکی رگهایم بود..
اگر قلبم به تپش نمی افتاد که نمی فهمیدم دلم گرفته است..
هزار تووی دلم را اگر نمی جستم..
جواب ..
همیشه ساده است..اما همان سهل ممتنع...
کس نباید بفهمد مرا.. من باید بفهمم کس را...
کس همان من است.. دیگری نیست..
جوابی ساده .. اما سهل ممتنعی بود...
پس تنهایی نیز همان من است و من همان تنهایی..
پس خدا منم.. و من خدایم...
و دانستم...
من عاشقم و عشق من است .. بی هیچ رنگی بی هیچ خواسته ایی بی هیچ تمنایی..
حتی بی هیچ تصویری..
و قلبم از تپش افتاد ...
راستی... به دنبال چه بودم ؟!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:55 توسط امید اسکندری



