..وهنوز هم هيچ كس را خبر دار نشده...
سه شنبه هجدهم دی 1386
...سرانجام شهر يخ بست...كوچه ها يخ بست..!
شيرهاي آب يخ بست.. ديوارها يخ بست!
لكه هاي آب روي شيشه هم يخ بست !
ايران تعطيل شد!
شهرها تعطيل شد،مدارس ، دانشگاهها و حتي اداره ها هم تعطيل شد.!
و دانشگاهها!... همه و همه تعطيل شدند.
سرما شهر را فراگرفت..
ا... آن روز چه؟!
همان روز كه دلها يخ بست! آنروز حتي احدي نفهميد!
چرا كسي حتي خبردارهم نشد كه دلها يخ بست؟!
مدتهاست كه دلها يخ بسته است..
اشكها پائين آمد و روي گونه ها يخ بست....حتي از چشم سرازير نشده ، درون پلكها يخ بست...
اما هيچ كس را هم خبردار نشد ...!
هيچ جا تعطيل نشد! حتي مدرسه هاي ابتدائي هم تعطيل نشد!!
دلها كه يخ بست... اشكها كه سرازير نشده درون پلكها يخ بست...
... و هنوز يخها آب نشده... و هنوز هم شهر تعطيل نشده... مدرسه ها باز است...
و هنوز هم هيچ كس را خبر نشده...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:31 توسط امید اسکندری



