آی زمین! می توانم؟!
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
خروش!؟ نه ... خاموش بودم...
افسوس که خروش می پنداشتندم..
ساکت بودم..
هیجان برم نبود و برم نمی داشت..
تنها بودم... تنها ماندم.. تنها سرودم.. و تنها می روم....
تا آنجا که افق ناپیدا می شود..
واژگان تنهایی من ،گونه ای دگر،فرمی متفاوت است.
دلم پینه بسته تمام عشقهاست.. دلم ورم دارد..
چشمانم خیس دایم است و گلویم فریاد نا کشیده.. و افکارم،
... تخیلی بیش نیست.
مگر دنیا خود ،بیش از یک تخیل است!!؟
تفکری موهوم و تخیلی غلیظ.
می خواهم در همین یک تخیل بخندم، بگذار تا بخندم...
می خواهم در همین مجال زمین اندگی در تخیل ناب و غلیظ خود ،بخندم..
می توانم؟!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای زمین! می توانم؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:34 توسط امید اسکندری




