رقصان
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
نامم هیچ است و در باغهای هیتچستان شاعری که هیچستان را آفرید تنهای تنها ، تنها با گیوه ایی پاره که لنگه ندارد خرامان خرامان شعر می سازم و خود می سوزم و نی می نوازم.
خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 توسط امید اسکندری
خوش به حال دخترک که هنوز بهار در راه دارد.
چشمهارا می بندم و قاب عکسی را متصور می شوم که خاطرات نارنجی را در برابر دیدگان خسته ی بسته شده ام رقصان می کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 توسط امید اسکندری




